جمعه 24 آبان 1387

دهه سوم آبان []

Image and video hosting by TinyPic

 

شنبه هجدم آبان

 

عباسی یه كم دیر اومد سر قرار و ساعت 10.25 رسیدیم دانشگاه و تا ساعت 10.45 استاد كاشته بودمون . آقای اكبر نشسته بود كنار عباسی و اعصاب منو خورد كرده بود و هی هم نمك میریخت غافل از اینكه این نمك ، نمك ید دار بود . عباسی اون روز زیاد سر كلاس شیطونی كرد . بوس میخواست ، دستمو گرفته بود ، دستش از پشت صندلی دیده می شد و .. ! بعد از كلاس رفتیم 2401 اما پر بود همینطور 2402 . بعدش هم اومدیم جلو در كلاس و منتظر عروس بودیم . عروس 1.15 اومد و ما از هم جدا شدیم . توی راه برگشت پریسا رو دیدم كه اظهار تعجب كرد از اینكه تنهام و عباسی با هام نیست و از دست عباسی حسابی شاكی بود كه بدجور نگاه میكنه و نمیذاره دو كلمه راحت حرف بزنیم !! بیچاره عباسی !! ساعت 4 اومدم خونه و خوابیدم توپ ! خیلی لالا داشتم .باید میشستم سر پاور پوینت اما واقعا نمیشد بیدار بمونم .  ساعت 6.30 بود كه بیدار شدم و دیدم اتاق تاریكه تاریكه ، موبایل رو برداشتن تا ببینم ساعت چنده كه دیدم یه اس ام اس دارم اما انقدر لالا داشتم كه خیلی حالیم نشد ، گوشی رو گذاشتم سر جاش و به لالا ادامه دادم اما یهو یادم افتاد كه اس ام اس بوده ، پس برداشتم و خوندم و دیدم عباسی هست كه حكم بیداری داده و باید برم نت . كور مال كورمال رفتم و دیدم هست . باز چتیدیم اما خیلی كم و باز من مشغول پاور شدم . تا شب نزدیك 1 بود كه فكر كنم یه لج و لج بازی هم داشتیم با هم . عباسی رفت یك لالا كرد و من هی اومدم بخوابم اما فكر میكردم كار تموم میشه به زودی پس هی تمدید می كردم اما آخرشم تا ساعت 3 بیدار بودم اما باز هم تموم نشد .

 

یكشنبه نوزدهم آبان

 

قرار بود صبح زود بیدار بشم و كلی كار انجام بدم اما شب نشینی شب قبلش نذاشت از 9.45 زودتر بیدار بشم ، تازه اونم خودم رو از جا كندم به زور . عباسی هم قرار بود اون روز صبح زود یعنی ساعت 10 !! بیدار بشه و بره دنبال كارهای چاپ بروشور . پس ساعت 9.50 7 ، 8 دفعه ای منو از خواب خواسته بود بیدار كنه اما من كه 5 دقیقه زودتر بیدار شده بودم ! فكر نمیكردم كار تموم بشه ، از عباسی هم شب قبلش واسه كلاس مدار مرخصی گرفته بودم ، چون اگه تموم نمیشد من اصلا فرصت خوندن هم پیدا نمیكردم . ساعت 12 بود كه عباسی زنگ زد و دنبال شماره ایلیا بود و خنده دارش این بود كه نمیتونست زنگ بزنه خونه و بگه جزوه ها رو از توی كمدش بیارن بیرون و بهش شماره رو بدن ! خنده دار تر هم بروشورهای چاپ شده ای بود كه باید میبرد خونه و باباش می دید ا دو تا اسم ! اون هم چه اسم هایی ! قبل از رفتن كه دیدم هنوز كار تموم نشده به عباسی گفتم خودش بره دانشگاه و من هم خودم میام یه كم دیرتر . كه عباسی گفت مهمون دارن و دیرتر میاد . اما باز هم به هم نرسیدیم . من هم ساعت 2.10 تازه از خونه راه افتادم . سمت مترو بود كه عباسی دیگه داشت راه می افتاد . همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت تا زمان اتوبوس كه نمیدونم چرا انقدر طولانی شد ؟ و من ساعت 15.45 رسیدم سر كلاس . عباسی هم نامردی نكرده بود و به كلاس محبوبه هم یه سر زده بود و دیده بود جا تره و بچه نیست ! عباسیه نامردددددد !

 

ساعت 5.30 كلاس رو تموم كرد و اومدیم بیرون و رفتیم سمت كلاس معماری اما دیدیم كسی توش نیست و .. ! خلاصه طوری كه بوش میومد و محبوبه هم رویت نشده بود توی كدهای قبلی تشكیل نشده بود و عباسی هم آماده ی پیچوندن بود . داداشیش هم اومده بود و خیلی ذوق داشت زودتر بره خونه . پیشنهاد داد به محبوبه زنگ بزنم اما محبوبه طبق معمول یكشنبه ها توی اون ساعت بیهوش بود . طبق مشورتی كه با آقای آرش انجام شد تصمیم بر این شد كه عباسی بپیچونه و برگردیم خونه . همون موقع هم محبوبه بیدار شد و گفت اصلا اون روز نرفته سر كلاس و خبر نداره . ساعت 17.50 از دانشگاه در اومدیم و شروع كردیم پیاده رفتن مسیر رو و با پر رویی تمام تا ایستگاه بعد از پل رو رفتیم و حسابی خسته هم شدیم . توی راه آقای آرش هم خبر داد كه استاد گرامی تشریف بردن سر كلاس ! عباسی هم هی داشت فكر می كرد كه بره خونه و بگه چی شده كه انقدر زود اومده ؟ تا توپخونه هم با من اومد و اونطور كه خودش بعدا تعریف كرد به زور حكم شاگرد شوفری رو هم براش زدن و ساعت 7.50 رسیده بود خونه اما انقدر همه سرگرم بودن كه كسی چیزی ازش نپرسیده بود . هنوز نرسیده شروع به ادامه ی كار كردم و مشغول بودم تا اینكه عباسی اومد و فایل پاور رو براش فرستادم و كلی ایراد گرفت . مشغول رفع عیب بودیم تا یك شب و من دیگه جون نداشتم كه بیدار بمونم و تازه مطلب رو بخونم . بیخوابی شب قبل و فعالیت فرداش هنوز اثراتش از بین نرفته بود . پس عباسی قبول كرد و رفتیم لالا .

 

دوشنبه بیستم آبان

 

راس ساعت 7.30 عباسی رو از خواب بیدار كردم اما همچنان لالا موند ! تا من رسیدم به قرار .  یه ربعی منتظر موندم تا اومد و پریدیم سوار اتوبوس شدیم . من كه خیلی لالا داشتم ، عباسی هم كه یه ذره خواب مونده بود مثل من بود . راننده ی اتوبوس هم همون آقا بد اخلاقه بود كه من جرات نمیكردم از اینور نرده برم اونور . بارون هم میومد و هوا دون دونی بود . 8.55 بود رسیدیم دانشگاه و پشت در 2315 بودیم كه دیدیم تازه یكی شروع كرد به ارائه دادن از گروه قبلی . یه نفس راحت كشیدیم ، اما بچه ها خیلی كم پیدا میشدن تا ساعت 9.15 . تنها دو نفر اوكی دادن كه اماده ی ارائه هستن . اون روز مهسا رو هم دیدم . بعدش رفتیم توی كلاس مجاور حمید ، كه اون روز سرمای توپی هم خورده بود و تازه ساعت 9.10 اومد و برای خودش چایی ریخت و باز رفت سر كلاس . آهرهای كلاس بود كه صدای محبوبه رو شنیدم از توی كلاس و دیدم عباسی باز غیب شده ! بسته ی بادوم زمینیش رو هم گذاشت كنار پنجره و گفت كه نمیخوره . بعد از كلاس محبوبه و پریسا سر و كلشون پیدا شد و عباسی این بار با استان هایی كه میدونست محبوبه و پریسا گفتن مثل پسرهای خوب گفت میرم سر كلاس و تو هم بیا ، تا پاش رو گذاشت بیرون پریسا گفت به به ! چه پسر خوبی شده !!!!! من هم رفتم سر كلاس و هی به عقربه های لعنتی نگاه می كردم كه جلو برو نبودن تازه این در حالی بود كه ما ساعت 9.30 كلاسمون رسمیت پیدا كرده بود . محبوبه هم امتحان رو انداخت یك هفته عقب . عبدالكریمی هم كه خیلی دم میزد از واقعیت های درسی خدا گذاشت تو دامنش تا اون باشه كه دیگه واسه من تز نده . عبدالكریمی نامرد ! نوش جونت كه با تغییر تاریخ امتحان سه روز پشت سر هم امتحان میدی .

اون روز بروپور های خیلی خوجلی دیدیدم !!! بروشور بیوانفورماتیك ! كلاس تموم شد ساعت 10.20 و حمید گفت میتونید برید گم بشید . اون روز ساعت 10.30 تا 12.30 در محل امفی تئاتر قرار بود معاون آموزشی در تریبون آزاد شركت كنه و پاسخگوی سوالات باشه . از كلاس كه اومدیم بیرون دیدیم بدجوری بارون میاد پس تصمیم گرفتیم بریم توی این تریبون آزاد . جلو در آمفی تئاتر منتظر بودیم كه یكی از این حراستی های خوجل اومد و مجبورمون كرد بریم داخل . داخل سالن دو ردیف صندلی بود كه دختر و پسر ها رو از هم متمایز می كرد . رفتیم ردیف های آخر نشستیم و صندلی های سر . جلسه بعد از كلی تق و لقی و با 4 تا دونه اسلاید پاور پوینت شروع شد . این جلسه به همت بچه های انجمن تشكل اسلامی ترتیب داده شده بود و بادی گارد ها هم بسیجی بودن . یه سری دفترچه و برگه پخش می كردن ، خواهره برای دخترها و برادره واسه پسرها . یه برگه نظرسنجی و برگه ی سفید هم دادن واسه سوال كردن . به عباسی برگه سفید ندادن . برادره عاشق بود خب . عباسی به من نگاه كرد و گفت میخوام واسه اینترنت ها بنویسم . گفتم بنویس ، برگه نداشت ، پس برگم رو دادم بهش . فقط گفتم مواظب غلط دیكته هات باش ، عباسی خندید و گفت باشه . وقتی سوالش رو نوشت برگه رو داد به من تا غلط های احتمالی رو بگیرم . خوندم و تایید دیكته كردم و برگه رو بهش پس دادم . اواخر جلسه بود كه شروع كردم به پر كردن برگه ی نظرسنجی و نوشتن پیشنهاد ، دیدم عباسی داره چپ چپ نگاهم میكنه ! گفتم نظرسنجیه ، اما چپ چپش یعنی اینكه بده ببینم ! برگه رو  دادم بهش و خوند و دوباره بهم برگردوند . آخر جلسه خواستم یه سوال انتقاد آمیز بدم ، اما چون برگه ام رو شوهر داده بودم دیگه برگه نداشتم ، عباسی هم كه نداشت . پس به خواهره گفتم بهم یه برگه بده . اونم یه برگه داد و من كه فكر كردم توی وبلاگ دارم مینویسم چیزی بالغ بر یه صفحه و نیم نوشتم . باز دیدم داره چپ چپ نگاهم میكنه . دادم بهش تا از فیلتر رد بشه . خوند و دیگه به من نداد و دادش به اون برادره تا بده دست شو من !!!

 

سوال ها رفت جلو و خونده شد و اتفاقا سوال من هم مورد بررسی قرار گرفت و جناب دكتر من رو به یك مناظره ی خصوصی دعوت كرد . آخرش هم پذیرایی شدیم توپ ! و در نهایت من یكی كه دیگه تحمل ریخت اون دبیر انجمن با اون رفتار طلبكارانه ش رو نداشتم عباسی رو مجبور كردم تا از روی صندلی كنده بشه . روش نمیشد بلند بشه اما من هم تحمل توهین نداشتم تا اون حد . پس زورش كردم تا بریم حتی اگه قرار باشه به اون مرتیكه ریش و پشمی بر بخوره . رفتیم توی حیاط و دیدیم هنوز داره بارون میاد اما من سعی در اغفال آقای عباسی داشتم . اغفالش كردم تا نره خونه و به پدر محترم بگه میخواد در تریبون آزاد شركت كنه . پس تاییدیه پدر محترم هم رسید و عباسی اغفال شد . من هم تصمیم گرفتم اصلا سر كلاس نظریه از اولش نرم . جلو در كلاس منتظر بودیم تا ببینم كی استاد میاد و من چقدر جا داره كه دیر برم ؟ اونجا دوست خودم رو دیدم !!! و اون پسره كه شیوه داشت دستی دستی بدبختمون میكرد . ساعت 1.15 شازده عنایت الله تشریف آوردن و ما هم متواری شدیم و دنبال كلاس خالی میگشتیم كه پیدا نمیشد . مثل تام و جری شده بود داستان . خلاصه آخرش رفتیم توی یه كلاس و عباسی تا اومد ارائه بده یه دختر و پسر اومدن تو و نذاشتن شیوه تمرین كنیم . البته كلی هم عذر خواهی و ... ! ولی چه فایده ؟ دختره رفت دنبال كارهای اداریش و پسره موند . عباسی هم شیطونی پشت شیطونی . ناهار خوردیم و ساعت 2.10 پشت در كلاس بودم و به یاری دوست جدیدمون رفتم تو .البته جفتمون رو دعوت كرد اما عباسی گفت من كلاس ندارم ! دوستمون گفت كه كوییز غیر منتظره ای هم گرفته و خدا بهم رحم كرده بود حسابی . رفتم سر كلاس و هیچی گوش ندادم كه ندادم . ساعت 3.10 خلاص شدیم و زود پریدم خونه . البته تا سوار اتوبوس شدم شروع به چتیدن با عباسی كردم كه كنار بخاری داغ بود و من داشتم خیلی میلرزیدم از سرما و رسیدن به مترو باعث شد چتیدن تعطیل بشه . قرار بود عباسی نماز بخونه و لالا كنه . من هم نقشه ی لالا داشتم واسه خونه اما وقتی رسیدم كلی سعی كردم بخوابم ولی كارگرهایی كه داشتن خیابون رو لقمه لقمه میكردن از طرف شركت مخابرات باعث شدن تا از زیر پتو بیام بیرون و كلی فخششون بدم . ساعت 7 بود كه عباسی رو دیدم توی نت كه اون هم شاكی بود از تلفن ها و دستورات مامانش كه نذاشته بودن لالا كنه . آخه وقتی رفته بود خونه كسی خونه نبود . ناهار نخورده بود یعنی تنبلیش اومده بود گرمش كنه پس بادوم زمینی نوش جان كرده بود . قبل از اینكه عباسی بیاد نت من داشتم توی كلوب پرسه میزدم كه دیدم تاپیك تریبون آزاد به روز شده . پس رفتم و دیدم كه دختری به نام یگانه از تریبون نوشته و اینكه جوون هایی كه ردیف جلو نشسته بودن نمیدونستن دیگه چطور از مراقبین طلب برگه كنند تا توی اون برای هم نامه های عشقولانه بنویسند ، چنین جلساتی مفید هست و باعث میشه خیلی ها به سنت پیغمبر رو كنند . من یخ كردم وقتی خوندم این جمله رو . تا عباسی اومد بهش نشون دادم كه گفت الان میرم جوابش رو میدم و شروع كرد به كل كل كردن و اینطور گفت كه ما مزدوج هستیم و توی اون برگه ها تنها سوال بوده نه چیز دیگه ، اخه زور هم داشت حسابی ، آش نخورده و دهن سوخته . عباسی گفت ساعت داره به هشت میرسه ( طبق گفته ی مجری زیارت اما رضا رو بخون تا این سنت به تو هم رو پیدا كنه ) . خلاصه بدون رو در واسه خر تو خری شد یهو بحث ! انگار خیلی معروف شدیم ، به عباسی گفتم اگه بیشتر ادامه پیدا كنه فیلم جلسه رو بازبینی میكنند و یكی یه نسخه به حراست میدن و دیگه راهمون نمیدن و وادارمون میكنن تا عقد نامه رو ببینند ! نامردااااا ! یگانه بعد از گوش مالی ای كه عباسی بهش داد اومد و در ملا عام معذرت خواهی كرد و طلب بخشش داشت . اما عسل كه عباسی نامرد به من میگه تو هستی اومد و ادامه ی بحث رو هدایت كرد و تو كتش نمیره كه ما راست میگیم . ( جون خودمون ) . خلاصه حسابی دعوا بالا گرفت و حتی پای مجری هم به داستان باز شد اما نمیدونم چی شد كه ناگهان پستش ناپدید شد . و اینگونه شد كه ما معروف تر از قبل شدیم .

 

سه شنبه بیست و یكم آبان

 

تا ساعت 10.35 لالا كردم و دیگه عباسی رو توی نت ندیدم . ساعت 1 رسیدم پارك و دیدم عباسی توی ایستگاه منتظر هست و گفت كه نیم ساعته منتظر مونده . پاش داشت میشلید ، زد بالا و دیدم از هول عسل افتاده تو دیگ ! اما نه انقدر توی گوشیش بوده كه پاش رفته توی میله ی وسط راه ! ناهار سیب زمینی میل كرده بود و توی جیبش یه بسته بادوم زمینی بود . نامرد میخواست همه رو بخوره . بازش كرد و من مجبور شدم با پارو بهش بدم بخوره ! خیلی باحال بود ، پوست اضافه ی بسته رو مثل قیف كردم و جیره ی عباسی رو توش میذاشتم و با دهنش بر میداشتشون . نصفش رو نگه داشت .

 

اون روز یه دعوای دبش بین عملی های محترم دیدیم و ساعت نزدیك 3 برگشتیم دانشگاه . جلوی 2007 منتظر استاد بودیم و روی شوفاژ لمیده بودیم . استاد اومد و عباسی رفت سر كلاس ردیف اول نشست ، در هم باز بود و من روی شوفاژ همچنان نشسته بودم و داشتم عباسی رو میدیدم كه اون هم درس گوش نمیداد اصلا ،تازه داشت بادوم زمینی ها رو هم از توی جیبش بیرون می آورد كه بخوره . یك ربعی به همین منوال گذشت تا اینكه كد بعدی كلاس مغناطیس اومدن و انقدر پشت در كلاسشون سر و صدا كردن تا یه پسر درسخون مجبور شد در كلاس عباسی رو ببنده . من هم میدونستم هنوز بچه هایی میان كه میخوان وارد كلاس بشن و احتمالا حواس عباسی پرت بشه اومدم اینور و منتظر موندم . اتفاقا چند باری هم در باز و بسته شد . بعد از اون 1730 اومد بیرون و كلی ماچ و بوسه ، گفت بازم كه لاغرتر شدی گفتم خب از دست این عباسی ! گفت چرا ؟ اون كه خیلی پسر سالمی هست !!!!!!! وای كه عباسی كجایی با اون قیافه ی غلط اندازت ؟ تازه گفت هنوزم به توافق نرسیدین ؟ گفتم نه بابا ! گفت آخه اون كه اصلا به قیافه ش این چیزا نمیخوره . شاید فقط خانواده اش اینطورین ، خودش كه مثل ژیگول هاست !!!! ای وای عباسیییییییی ! چرا كسی باورش نمیشه كه ... ؟

ساعت 15.45 سر كلاس شیوا بودم و بعدش باز با عباسی برنامه ی پیاده رفتن تا پل رو داشتیم . هوا حسابی سرد بود . عباسی بسته ی بادوم زمینی ها رو در آورد اما نامرد همه رو خورده بود و داشت برام فیلم بازی می كرد . از منبع آب هم خورد ! اون شب به پل عابر هم لج كردیم ! قبل از پل هم سوار شدیم توی اتوبوس دختری كه صندلی اول نشسته بود بدجوری ما رو چپ چپ نگاه می كرد ، خیلی هم بدجور . عباسیه نامرد نذاشت من باهاش كل كل كنم و خالشو بگیرم . مجبورم كرد كه ایستگاه باهاش پیاده بشم و باز سوار بشم . این در حالی بود كه ساعت شده بود 7.20 و توی ترافیك سنگینی مونده بودیم قبلش . پیاده شدم و منتظر اتوبوس . اتوبوس اومد سوار شدم اما عجب ترافیكی !!!!! من ساعت 7.30 تازه رسیدم مترو و 7.40 سوار شدم . واییی . 19.55 رسیدم مترو و اگه با بابا قرار نداشتم بعد از مترو حدود 8.15 میرسیدم خونه !!!!!! اون شب عباسی اینا یه عالمه مهمون داشتن ، منم هوارتا لالا داشتم . ساعت 10 براش آف گذاشتم كه میرم لالا اما اگه هر وقت اومدی میس بنداز كه اگه بیدار بودم بیام . لالا كردم و از عباسی هم خبری نشد ،البته شده بود ولی من انقدر غرق لالا بودم كه نفهمیده بودم . البته عباسی هم دیگه نیومده بود نت .

 

 

چهارشنبه بیست و دوم آبان

 

ساعت 10.30 تا 11 عباسی حاضری خورد و بعدش رفت بانك و از اونجا م یونی . ساعت 12.45 منو به نت احضار كرده بود اما من مشغول بودم تا 1.15 كه رفتم نت و دیدم سر كلاس هست اما گفت كه میخواد بچته . پس تا ساعت 2 چتیدیم اما بعدش استاد شاكی شد و تا 2.30 حرفی نزدیم . بعدش هم مشغول شدیم كه خطوط مخابراتیه ما هی میرفت و میومد و نذاشت كه قشنگ حرف بزنیم . ساعت 6 عباسی و دامادش رو رویت كردم . قرار بود شب هم كیمی و مروا بیان . چتیدیم تا اونا اومدن . بعدش هم زن داداش گرامی رو دلداری داد یه عالمه . تعریف كرد كه وقتی عباسی نبود من چی كشیدم و حالا گریه ی زن داداش محترم به خاطر من بود . 7.30 هم كیمی اومد و دیگه دیر وقت بود چتیدیم . عباسی اذیتم كرد و گفت دلش گرفته اما نگفت چرا ؟ هر كاریش كردم نگفت و منو انداخت روی اون دنده . همینطوری خداحافظی كردیم و رفتیم لالا .

 

 

 

پنجشنبه بیست سوم آبان

 

صبح هاپوی كامل بودم . عباسی هم اومد یه یك ربعی چتیدیم و رفت كه كفش بگیره . باز ساعت 6 بود چتیدیم و بعدش ما رفتیم خونه ی خاله . شب هم بعد از دیدن اراجیف جاسبی نت بودیم ، اما باز هم هنوز دنده م دنده ی شب قبل بود و نمیتونستم هیچی نگم بهش . عباسی رفت برای حج دانشجویی ثبت نام كرد و بعد از یه مقدار كل كل و گیر ساعت 2.15 رفت لالا . خدا پاچه ش رو دوست داشت .

 

جمعه بیست و چهارم آبان

 

عباسی ساعت 11.15 از توی رختخواب انلاین میشه ، صبحونه میخوره ، دستشویی هم میره . با احسان حرف میزنه . از تافل گرفتن بیخیال میشه . میره ناهار ماهی میخوره . باز میاد نت و از توی رختخواب و در حال فیلم دیدن میچته و اذیت هاش رو میكنه و منتظر مهمون هست . هیچی درس نخونده و خیلی ریلكسه . مهمون ها اومدن اما اون مهمون خاص نیومد .

 

 

 

نوشته شده توسط فرناز در  جمعه 24 آبان 1387  و ساعت 04:55 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 چهارشنبه 15 آبان 1387

دهه دوم آبان []

 

Image and video hosting by TinyPic

شنبه یازدهم آبان

 

8.40 عباسی گفت هنوز لالایی یا سیستم میس كالی رو یادت رفته ؟ اما من خیلی دیر بیدار شده بودم و تازه داشتم راه می افتادم . بدو بدو خودمو به مترو رسوندم ، توی ایستگاه عباس آباد بود كه هی قطار حركت نكرد ، مطابق معمول همیشه هی منتظر موندیم ، هی ، هی ، هی اما انگار نه انگار . چیزی حدود 50 دقیقه الاف شدیم و گفتن كه قطاری توی ایستگاه سعدی گیر كرده و تمام قطارها رو نگه داشتن و مشخص نبود كی حركت انجام بشه و از مسافران محترم خواسته شد تا خونسردی خودشون رو حفظ كنند و همینطور اگر مایل هستند واگن ها رو ترك كنند . من هم به عباسی گفتم فعلا نیاد . او روز شنبه بود و قرار بود عباسی سر كلاس معماری بیاد و مراقب آقای اكبر باشه . ساعت 10 رسیدم به عباسی و 10.40 دانشگاه بودیم . توی اتوبوس یه آقای پیرمرد بد اخلاق هم اومد كه تا من اومدم از سمت راست میله ها برم بالا سریع منو دعوا كرد نامرد !!!!!! گفت از اون ور برم ، عباسی هم كه سعی می كرد هی احم كنه ما نمیتونست ، آخرش هم باز شدن نیشش رو انداخت گردن آقای پیرمرد بد اخلاق . اما جناب استاد روی ما رو سفید كرده بود و هنوز نیومده بود . 5 دقیقه بعد از ما اومد و شروع كرد درس دادن و عباسی منو ازنوشتن و ورق زدن معاف كرد !! بعد از كلاس من اغفال شدم و كلاس عروس محترم رو پیچوندم و نرفتم ! رفتیم پارك توی بارون خیلی شدید و هوای یه عالمه سرد ، خیلی عباسی رو اذیت كردم ، هی یقه ی شالیش رو كشیدم بیرون و خندیدم ! اما وقتی هم بارون شدید شد عباسی با باز كردن چتر حسابی خودشو مهمون كرد ! نزدیك 1.30 بود كه راه افتادیم واسه برگشتن . تا میدون محلاتی پیاده اومدیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم بانك ! عباسی یه كم شیطونی كرد و اومدیم بیرون ، كارت ملیش رو نشونم داد كه آقاهه گفته بود اصلا این عكس خوب نیست و من یه عالمه حرف آقاهه رو تصدیق كردم . برگشتیم و باز منتظر اتوبوس بودیم و عباسی از كلاس معماری و تكه كلام های جناب استاد خیلی خوشش اومده بود و همه ش ورد زبونش بود ! تا میدون بعدی رفتیم و باز رفتیم سراغ بساط شكم ! فكر كنم دیگه توی اون فروشگاه هم كم كم معروف شدیم ! اومدیم بیرون و عباسی شروع كرد به ناخنك زدن ! خب خندم گرفت !!! یه تیكه كالباس رو گرفته بود به دندوناش و شكل هاپو ها شده بود ! كلی پیاده رفتیم و حوالی خونشون از هم جدا شدیم . منم سریع برنامه  آرایشگاه رو ردیف كردم و تا ساعت 6 دیگه بیخبر از عباسی بودم .

 

یكشنبه دوازدهم آبان

 

رفتیم كلاس مدار ، بدون اغفال .توی اتوبوس یه عالمه از بچه مدرسه ای ها پر شدن كه عباسی تونست بهشون بگه پنجره رو ببندید اما وقتی بچه ها بزرگ تر شدن عباسی ترجیح داد موهاش رو باد ببره و سرش هم سرما بخوره !  بروشور آرش رو داد و كتاب محبوبه باد كرد رو دستمون .البته فیلم هم بازی كرد كه نمیام پیش محبوبه اما ...... !

 

 علایی نامرد ما رو تا بعد از 6 هم نگه داشت و آخر كلاس آقای آرش اومد به عباسی سفارش كه من دارم میرم و معماری رو نمیمونم ، عباسی هم كلاسشو یهو پیچوند و گفت رفتن و نرفتنش بی فایده هست پس نمیرم ! داشتم شاخ در می آوردم ! از عباسی بعید بود ، خیلی هم !! سعی در اغفالش هم نداشتم چون معماری بود و درس مهمی ! تصمیم رو به خودش واگذار كردم و عباسی هم با اینكه دید استاد رفت سر كلاس ، ترجیح داد كه نره ! برگشتیم و پیاده روی رو شروع كردیم ! دیرم بود و خیلی هم پام یاریم نمیكرد . پس تا چند تا ایستگاه با هم خیابون متر كردیم و بعد تسلیم اتوبوس شدم ، توی اتوبوس یه دختر خیلی هاپو و اخمالو نشسته بود كه بدجوری عباسی رو مات كرده بود . آخرش هم نمیدونست كه كجا رسیده و كی باید پیاده بشه !  عباسی هم مثل پسرهای خوب رفت خونه و گفت كلاسم تشكیل نشد و همه گفتند احسنت !! البته می گفت توی راه مامانش رو دیده كه كلی بهش كمك كرده اما به هر حال تغییر مسیرش رو شده پیش مادر خانمی ! اما باباش به این پسر افتخار كرده شدید كه تا كلاس تشكیل نشد راهی جز خونه رو بلد نبود .

 

دوشنبه سیزدهم آبان

 

توسط سیستم میس كالی ساعت 8.25 به هم رسیدیم اما تقصیره مترو شد باز هم كه من با سیستم میسی هم یه ذره عباسی رو كاشتم . رفتیم سوار اتوبوس شدیم كه دیدیم به به ! آقای عبدالكریمی هم تشریف دارن اما آقای با شخصیتی بود كه خودش زود زحمت رو كم كرد  و پشت به ما شروع به درس خوندن كرد . رفتیم پشت در كلاس و دیدیم هنوز كلاس تموم نشده ، پس رفتیم توی كلاس كناری و عباسی مشغول طراحی روی تخته شد . بعد رفت بیرون چند بای سراغ محبوبه و باز اومد تو اما بار آخر محبوبه رو آورد ! عباسی نامرددددددددددد ! محبوبه هم اون روز میخواست بره آموزش نصب كورل یاد بگیره ! سر كلاس حمید یه عالمه سعی كرد اذیت كنه كه آقایون میثم و عبدالكریمی جونمونو نجات دادن . بعد از كلاس پریدیم بیرون و توی اون سرما و بارون رفتیم پارك جدیدالكشف روز شنبه ! جای نشستن نداشت خب و ما هم كه كلی راه اومده بودیم حال برگشت نداشتین ضمن اینكه تمام صندلی های پارك پاتوقمون هم خیس بود پس به ناچار روی دو تا تاب نشستیم و لرزیدیم . عباسی با فیگورهای مختلف اذیتش هاش رو كرد ، دیگه من شرح ندم بهتره . ساعت 12 برگشتیم دانشگاو 2401 رو انتخاب كردیم برای گرم شدن كه پر بود ، رفتیم سراغ 2402 كه كلاسی بود كه داشت تعطیل میشد ، منتظر موندیم تا خالی بشه و رفتیم توش ، باز هم اذیت و آزار ! هی هی هی هی ! مگه نه عباسی ؟ توی كلاس هم بودیم كه یه آقای با فرهنگ دانشجو اومد و فرهنگی رو كه روی دیوار ها با گچ نوشته شده بود و عباسی پاكشون كرده بود رو رواج داد ، خودش هم البته شوكه شد چون اصلا متوجه من نبود واسه اینكه من سرم روی میز بود . تا ساعت 1 اطراف 2301 پلكیدیم و عباسی منو پرتقالی كرد و رفت سراغ حلوا ! منم دوست نداشتم برم سر كلاس فقط حیف كه حضور غیاب داشت . كلی سركلاس چرتیدم و به اسگل كردن استاد توسط پسرها خندیدم اما آخرش كه حضور غیاب نكردحالم گرفته شد شدید ! بعدش هم توی بارون شدیدی كه گرفته بود برگشتم ، وای كه چه اتوبوس باحالی بود ، هر جاش كه میشستم از سقفش آب میریخت پایین و اگه فضا اجازه می داد چتر خیلی كارساز بود ! دوشنبه شب باز هم داشت هاپ هاپ میشد ، من بیشتر گیر دادم ، عباسی هم موند تا آهنگ جینگیلی رو دانلود كنه و به حرف من نكرد كه گفتم بره لالا و من فایل رو میگیرم ، منم مشغول نوشتن مشق های مدارم بودم.اما با هاپ هاپ تقریبا عباسی رفت لالا .

 

سه شنبه چهاردهم آبان

 

صبح یه ده دقیقه كوچولو با هم چتیدیم و من باید میرفتم ساعت 1 سمت یونی . پس به خاطر حال مامان و با رخصتت از فرنامده ی كل قوا با نیم ساعت تاخیر نسبت به همیشه حركت كردم و با 20 دقیققه تاخیر نسبت به همیشه رسیدم سر قرارمون . عباسی سمت صندلی های معروفمون كمین كرده بود ، خیلی خوجل كمین میكنه ، خیلی دوست دارمممم ! بعدش یك ساعت و خورده ای با هم بودیم ، تا تونستم شوره زدایی كردم و با عباسی مشغول تماشای معتادان گرامی بودیم ، هم تزریقی و هم از این پیچی ها ! آخرش هم سبزقبایان گرامی رسیدن كه ببرنشون اما جا تر بود و بچه نبود ، آقایون عملی رفته بودن . منو عباسی هم مشغول زدن تست های اعتیاد اینترنتی بودیم .

 

كلاس هامون شروع شد و تا ساعت 6 از هم جدا بودیم . باز ساعت 6 عباسی رویت شد با یه بسته بادوم زمینی ! ای عباسیه شكمووووو ! بعد از خوردن یه ظرف پر سیب زمینی سرخ كرده خوردن این سیب زمینی خیلی شاهكار بود با اون تپه ی گرامی ! سیب زمینیش رو ضبط كردم و به جای مشت مشت دونه دونه بهش دادم . به ازای هر تیر چراغ برق یه بادوم بهش دادم و دیگه داشت دادش در میومد . چند بار هم حمله كرد تا ازم بگیرش اما نذاشتم كه ! آسمون هم تصمیمش رو نمیگرفت كه بباره یا نه . انقدر قطع و وصل شد تا توی میدون وقتی منو عباسی مشغول بحث دون دون های بارون بودیم من با پای چپ ناقصم برم توی جوب و كلی خندیدیم ! این پا دیگه واسه من پا بشو نیست . دیگه عباسی به هر جوب كهمیرسیدیم به من آلارم می داد . موهاشم توی راه چند باری شونه كردم اما حیف كه چهارپایه م همراهم نبود . بعد از نیست و نابود كردن بادوم زمینی ها میخواست باز هم بره سراغ بادوم زمینی جدید كه نتونست ! یعنی نذاشتم ، زورش نرسید بهمممم ! اما گفت كه حتما از آب اون منبع میخوره ! حواسمو انقدر پرت كرد تا نفهمیدم به اون منبع نزدیك شدیم ، تلاش هام بیهوده بود و كار خودشو كرد ، كشتی حسابی ای گرفتیم اما من مغلوب شدم و تا تونست آب خورد ! ولی من كه دیگه نمیذارم ، حواسمو این بار جمع می كنم . تا ایستگاه بعد از پل رفتیم و همون وقت اتوبوس اومد و خانمی كه با ما سوار شد بین اون همه صندلی خالی پدر منو در آورد ! شاید تنها 2 ، 3 نفر توی اتوبوس روی صندلی ها نشسته بودند اما عجیب به من گیر داده بود روی همین صندلی اول بشین كه من سر بشینم چون میخوام زود پیاده بشم ، هی گفتم نه ، بفرمایید شما من نمیشینم اما ول كن نبود ، تا اینكه عباسی از اون سر اتوبوس رسید و دوزاری خانمه افتاد كه داستان چیه و گفت خب شما با آقاتون بشینید اینجا و من اونجا میشینم !! داشتیم می تركیدیم از خنده ! آقامون !!!!!!!!!!!!! هنوز خانمه ننشسته بود پیاده شد و من هم رفتم اون سمت میله پیش عباسی . عباسی هم بلاخره رفت . بابا توپخونه بهم زنگ زد و گفت تو پات درد میكنه نباید پیاده بیای ، كی میرسی مترو بیام دنبالت ؟؟ و من هی خواستم منصرفش كنم كه نشد ! من كه این همه پیاده اومده بودم آخه ! دیگه مشكلم این یه ذره راه نبود كه ! 5 دقیقه دیر رسیدم به ساعت فیكس شده و از اونجایی كه بابا عادت داره كلی زودتر قبل از ساعت قرار هم خودش رو میرسونه تا وارد ماشین شدم دیدم صدای نوار رو شدید بلند كرده و صورتش پر از اشك بود . اههههه ! بازم همه چیز یادم افتاد از اول . اومدیم خونه و یه كوچولو با عباسی چتیدم . داشت بازم بادون زمینی میخورد ! شام رو شیفت داده بود به عقب تر . قرار شد باز شب بچتیم اما من اومدم و دیدم نیست ، باز هم اومدم دیدم نیست و بار آخر بابا زنگ زده بود به زن عمو و قرار بود نوبت به من برسه واسه حرف زدن و من میدونستم كه زیاد حرف خواهم زد . مامان و بابا روی هم 55 دقیقه صحبت كردن اما من به تنهایی 45 دقیقه كه كارت تموم شد و گرنه باز هم ادامه داشت ! واسه همین داشتم میرفتم سمت تلفن واسه عباسی آف گذاشتم كه تلفن حرف میزنم تموم شد باز هم میام و بودی میبینمت . اما برگشتم و دیدم از عباسی خبری نیست ، فكر كردم لالا كرده انقدر خسته كردمش . من هم تا ساعت 1.30 مشغول فرستادم میل هام بودم و بعدش لالا كردم .

 

 

چهارشنبه پانزدهم آبان

 

صبح ساعت 9.15 بیدار شدم و تا 9.30 صبحونه خوردم اما دیدم نه ! خیلی لالا دارم پس باز خوابیدم تا 11 كه عباسی بیدارم كرد . ساعت نزدیك 12 توی نت دیدمش كه گفت از دستم ناراحته ، گفت گذاشتمش سر كار و من هاج و واج مونده بودم كه چی میگه این پسر ؟ كه گفت ساعت 10.50 برام آف گذاشته كه هر وقت رفتم نت با سیستم میسی خبرش كنم و من این كار رو نكردم ، آره خب ! نكردم چون اصلا آفش رو ندیده بودم و عباسی هم آف منو ندیده بود . خلاصه زود آشتی كردیم و من رفتم دنبال تق تق . برگشتم دیگه عباسی داشت می رفت یونی .

 

ساعت نزدیك 4 بود كه نت دیدمش كه حسابی عصبانی بود ، هاپوی هاپو شده بود . مامان و باباش داشتنم میرن مسافرت و عباسی خونه بود . میگفت باباش ناراحتش كرده و هاپو شده ، خلاصه هین چت اونا رو هم بدرقه كرد و یه نفس راحت كشید . اما تنهاییش به كمتر از یك ساعت كشید و باز یه ذره دعوامون شد . بهش گفتم میخوام زنگ بزنم اما گفت نت رو قطع نمیكنم و به اون یكی حط بزن و من هم لج كردم و بعد از یه عالمه سكوتی كه بینمون برقرار شد در رو به دیوار كوبیدم و رفتم لالا كردم . من هم تنها بودم . اما بعدش اومدم و مشغول درست كردن پاور پوینت شدم اما دیگه از هاپو خبری نبود . آخر شب نزدیك ساعت 10 بود كه مامان و بابا هم اومدن و ما تازه با هاپو شروع به حرف زدنككرده بودیم . من شامم رو خوردم اما عباسی باز خون منو توی شیشه كرد واسه خوردن الویه ، ساعت 11 شب لواشك داشت میخورد با نمك ! در نهایت بعد از كلی كلنجار باز 11.45 نت بودیم و از اول دعوا . دعوایی كه چندین روز بود سرش بحث می كردیم . باز هاپو ، هاپو تر شد و گفتم بحث رو تموم كن . گفت باشه تمومه و كلا تمومه و اینجا بود كه حسابی هاپوم كرد و مجبور به واكنش شدم و گفتم اگه قراره اینطور تموم بشه همون بهتر كه تموم بشه و ادامه پیدا نكنه . هاپو گفت خجالت بكش ! اما نگفت واسه چی و از چی و چرا ؟ بعد از یه سكوت طولانی هم حوصلم سر رفت و رفتم لالا .

 

پنجشنبه شانزدهم آبان

 

صبح كه خیلی هاپو بودم بیدار شدم و داشتم تصمیم می گرفتم كه چطوری با این هاپو رفتار كنم ؟ بیخبر هم بودیم از هم . رفتم نت و دیدم پیجش رو سیاه كرده ، عكس گذاشته با عنوان " دیگه مردم " و متنی با عنوان " مگه از منم بدبخت تر كسی هست ؟ " . خیلی خودمو كنترل كردم تا جواب ندم به اون جمله ش و شر رو بیشتر از این نكنم . حدود 12 بود كه اس ام اس دادم و گفتم من سر حرفم هستم و ...... ! بگذریم كلاس جبرانی معماری تشكیل شد ! یه سه واحدی سه ساعته . قرار بود این كلاس بر اساس ....... . ای بابا ! نهایت نامردی بود ، چیزی نمیگم دیگه . عباسی اون روز تمام برنامه ها رو مو به مو اجرا كرد و نذاشت هیچی از قلم بیفته . خودش میدونه پس من لازم نیست هیچی بگم .

 

 

جمعه هفدهم آبان

 

عباسی لنگ ظهر و ساعت نزدیك 12 بیدار شد . من مشغول پاور پوینت ساختن بودم و عباسی قول داده بود بذاره من كار رو تموم كنم . یه كم چتیدیم البته چون من شبش دیر از خونه ی مامان جون اومده بودم و دیگه توی نت همدیگرو ندیدیم . باز هم سر ناهار و شام خوردن خون منو توی شیشه كرد . اون روز فكر كنم بهش زنگ هم زدم و یه عالمه حرف زدیم . رفت آب كولر رو خالی كرد ، دوغ خرید و روز قبل هم كه كارهای ماشین رو انجام داد و اینطور شد كه سعی كرد تمام كارها به نحو احسن انجام بهشه تا بهونه ای واسه باباش پیدا نشه . و ساعت نزدیك 10 بود كه مامان و باباش برگشتن و عباسی تو پوست خود نمیگنجید ! شامی كه همه گفته بودن نمیخورن به یه شام مفصل تبدیل شد و عباسی از گرسنگی در اومد .

 

 

نوشته شده توسط فرناز در  چهارشنبه 15 آبان 1387  و ساعت 03:29 ب.ظ

ویرایش شده در جمعه 24 آبان 1387  و ساعت 04:52 ب.ظ

(نظر

 


 پنجشنبه 9 آبان 1387

دهه اول آبان []

 

چهارشنبه اول آبان

 

روز واقعه فرار رسیدا ، روزی كه زور آقای پدر عباسی حسابی خودنمایی كرد و بهم باز هم ثابت كرد كه عباسی فقط مال خودشه منم حق ندارم جیك بزنم اصلا !! باشه آقای پدر !!! همیشه كه دنیا اینطوری نمیمونه . عباسی تا ساعت 11 ناپدید بود و من هم مشغول وصل كردن نت . از 11 تا 11.30 یه نیم ساعت چتیدیم و عباسی رفت آب بازی كه بعد از اون هم بره دانشگاه . باز سه ربع بعدش ما مشغول چتیدن بودیم و عباسی توی اداره پست بود . اما نشد بچتیم . این بار ظاهرا نمایشگاه رسانه های دیجیتال واقع در محل برگزاری نمایشگاه امسال كه در مصلی هست بلای جون من شد و رفت كنار اون بقیه هایی كه دوستشون ندارم و نذاشت كه من با عباسی بچتم نه نت داشتم و نه آنتن . عباسی رفت سركلاس و برگشت و احتمالا باباش اذیتش كرد چون نذاشتن كه بخوابه تا خستگیش واسه شب در بیاد . ساعت 5.30 بود كه زنگ زد و من نمیخواستم بره خببببببب !اما دیگه همه كارها رو كرده بود و آماده ی رفتن بود . نشد كه قهر كنم . عباسی خداحافظی كرد و رفت . گفت تقصیره من نبود اما من نصف تقصیرها رو گردن عباسی میندازم و نصف دیگه رو گردن باباش و سیفونشون !!!!!!!! ساعت 6.10 عباسی هی رفت و رفت و رفت و تا تونست ازم دور شد . 9.30 حوالی قزوین بود و ساعت 1.30 دیگه خیلی خیلی خیلی و هی و هی و هی دور شد تا رسید بلاخره . سریع لالا كرد تا فردا صبح .

 

پنجشنبه دوم آبان

 

باز هم باباش نذاشت كه بخوابه و از 9.30 صبح بیدار باش داده بود ، فكر نمیكنن آخه عباسی خسته هست؟؟؟ نه خب ! فكر نمیكنن . ظهر هم زور بابا غالب شد و مجبور شدم برم  خونه مامان جون ، البته خیلی مقاومت نكردم واسه نرفتن چون خونه كار زیادی نداشتم وقتی عباسی نبود . خوابیده بودم و حوالی ساعت 3.30 عباسی منو به نت دعوت كرده بود اما خب حین لالا بودم و متوجه نشده بودم . یك ربع بعدش كه از سر و صدا بیدار شدم دیدم باید برم نت ، رفتم و دیدم عباسی هنوز هست . بابا و بقیه رفته بودن خرید و من و مامان جون خونه تنها بودیم و كافی بود كه میدید من بیدارم ! اون زمان باید دور عباسی رو خط می كشیدم . پس از زیر اون پتوی به اون سنگینی شروع به چتیدن كردم و بعدش هم كه خیلی زود آنتن رفت و نشد كه ادامه بدیم . اون شب از زور بیكاری یه عالمه درس خوندم ! یه بار دیگه هم خیلی كوچولو چتیدیم اما باز همه چیز قطع شد . شب ساعت 11 اومدم خونه اما عباسی گفت كه دیگه خاموشی دادن و باید لالا كنه ، پس زوركی لالا كردم .

 

جمعه سوم آبان

 

همه باز رفتن خونه مامان جون كه شب قبل سم زده بودن ، اما من موندم خونه كه واسه شیوه یه كاری بكنم اما عباسی باز منو به نت فراخوند . اینبار خودش رو هم دیدم ، باباش هم رفته بود نوچ بازی و عباسی داشت می تازوند حسابی . دو ساعتی با هم چتیدیم و بعد عباسی رفت ناهار با مهمون های نیمه ویژه ! مامان هم زنگ زد به من و گفت عموی گرامی اومده دنبالت و الان میرسه ، زود حاضر شو و بیا و عملا بهم زور گفتن ! رفتم خونه مامان جون و هی غر زدم ! اما بی فایده بود . عباسی اون شب از بازی انگشت مینا و فرداد گفت ! شبش باید عباسی زود لالا میكرد تا فردا صبحش بعد از صبحونه راه بیفتن و بیان . دیگه خوش گذرونی بس بود خب .

شنبه چهارم آبان

 

صبح ساعت 9.20 به عباسی گفتم چقدر میخوابی پسر ؟؟؟؟؟؟ پا شو دیگه ، زود باید صبحونه بخوری كه بیای . خودمون هم رفتیم بهشت زهرا . یك ساعت بعدش عباسی زنگ زد كه نشد حرف بزنم اما بعدش گفت كه راه افتادیم . آخ جون ! ساعت 12 توی منجیل وبد كه با هم حرف زدیم اما باز هم باباش نذاشت یه دله سیر حرف بزنیم كه !!!!!! دیگه ازش خبری نداشتم تا ساعت 6 . خودم گفته بودم چشم ! حواستو پرت نمیكنم ، پس نباید می كردم . فقط میخواستم عباسی وسط راه تسلیم باباش نشه و نره مراسم ختم توی قزوین . عباسی هم گته بود چشم . ساعت 6 بود كه منو اذیت كرد و گفت تازه قزوینیم و من وقتی پاچشو گرفتم گفت كه رسیده خونه . اما اون موقع بود كه من تمام اس ام اس های نرسیده از شب قبلش تا صبحونه و ناهار خوردنش رو گرفتم . عباسی رفت آب بازی و بعدش توی نت بودیم .خسته بود ،  لالا داشت ، اما نمیرفت لالا . 2 ، 3 ساعتی حرف زدیم و بعدش تسلیم شد و ساعت 10.30 رفت لالا كنه دیگه .

 

یكشنبه پنجم آبان

 

توی چتی كه صبح كردیم یه كل كل پیش اومد سر اینكه عباسی ریش هاش رو زد اما نشونم نداد و اینكه تو خونه تنها بود اما چیزی نگفت ! وقتی هم پاچه گرفتم گفت "دوست داشتم" . منم لجم گرفت و گفتم باشه !! دوست داشتنو ساعت 2.15 نشونت میدم . خداحافظی كردیم و من هی فكر میكردم كه چی كار كنم تا لج در بیارم ؟؟ تا اینكه به این نتیجه رسیدم كه بیخیال حراست بشم و با مانتوی یه ذره كوتاه برم سر قرار و دانشگاه . عباسی با 20 مین تاخیر اومد . من گفتم طبق معمول بعدی ! اما این بعدی ها هی كنسل شد و كار به جایی كشید كه صف خیلی طولانی و چند ردیفه شد اما دریغ از اتوبوس ! حسابی هم دیرمون شده بود . یه خانمی هم توی ایستگاه بغل دست عباسی نشسته بود و خیلی چپ چپ نگاه میكرد به ما . خلاصه ساعت 3.15 حركت كردیم در حالی كه ساعت 3.25 كلاس شروع میشد ، هی به عباسی گفتم دیگه نمیرسیم ، بیخودی نریم ! اما به حرف نكرد . گفت من زورم بیشتره . اما بعدش كه ساعت رو دید گفت حالا بریم ببینیم اگه استاد سر كلاس بود تصمیم میگیریم . ساعت 3.45 پشت در كلاس بودیم كه بسته بود اما بچه ها و استاد توش بودن . عباسی از آقای آرش پرسید كه كی استاد اومده اما جوابی نیومد ، پس عباسی اغفال شد و رفتیم 2401 معروف خودمون. كلاس فولاد بود كه انگار صندلی كم اومده بود و رفته بودن 2303 . اونجا موندیم ، خیلی وایمكس كار كردیم !! خیلی تمرین معماری حل كردیم . اسنوپی ها رو به عباسی نشون دادم و بچه های سرگردون كلاس 2401 رو به 2303 هدایت كردیم . ساعت 6 بود كه رفتیم پایین جلو كلاس معماری و منتظر استاد بودیم كه بیاد اما هی نیومد . كم كم داشتیم دست به دامن محبوبه میشدیم كه ببینیم تشكیل شده یا نه؟ كه انگار محبوبه لالا اومد . آقای آرش اومد به عباسی گفت چرا نیومدی سر كلاس ؟ سلف و خازن درس داد ، از دستت پرید ! بعدش هم به من گفت تقصیر تو بود !!!!!!!!! آرش نامردددددددد ! نقصیره خودش بود كه یه عالمه دیر كرد ، بعدشم رفت 2401 ! آرش رفت انتشارات و ما داشتیم تو پله ها رژه می رفتیم كه استاد گرامی رو دیدیم و عباسی دو تا پا داشت دو تا دیگه هم قرض كرد و رفت ! خدا كنه این استاد هم مثل استاد ساختمان گسسته بهش حال بده وقتی با من دیدش ! ساعت 7.30 خونه بودم و شب هم چتیدیم و رفت تا دوشنبه صبح . راستی اون روز عباسی بوی پرتقال میداد عظرش و من تا شب بوی پرتقال تو سرم بود واسه همین دیگه طاقت نیاودم و شب زمان چت با عباسی رفتم یه پرتقال گنده آوردم و خوردم . عباسی هم پیشنهاد داد كه فردا یه پرتقال ببرم با هم بخوریم.

 

دوشنبه ششم آبان

 

اولین روز افتتاح سیستم میس كالی بود . صبح ساعت 7.30 تق تق رو گذاشتم مدرسه و بزن بریم پیش عباسی ! حمید كیلو چنده ؟ با خرابی مترو و حمل چرخ اون پیرزنه 8.20 بود كه رسیدم سر قرار اما عباسی نبود كه ! با این سیستم هم نشد هماهنگ بشیم خیلی ، اما در مجموع بهتر از قبل بود . عباسی اومد و رفتیم دانشگاه . زود هم رسیدیم و حمید هنوز كد قبلی ها رو خلاص نكرده بود و مشغول ارائه بودن . بچه ها نمیدونم چرا خیلی دیر اومدن . نفر اول میثم بود كه اومد و گفت خیلی حاضر نیست اما خب میشد روش حساب كرد . بعد از اون كم كم بچه ها اومدن و ما مشغول بودیم تا كد قبلی آزاد شدن و محبوبه و پریسا اومدن بیرون و انقدر شر به پا كردن كه استاده كلاس رو به رویی اومد بیرون محترمانه گفت كه ....... ! ما مجبور شدیم بریم اون سمت راهرو ، محبوبه بهم پند اخلاقی داد و گفت ولش كن این عباسی رو !!!!!!! چه خبره انقدر لوسش میكنی ؟ طفلك عباسی ! مگه لوس شده ؟ پریسا هی نق میزد به جون محبوبه كه بریم اما محبوبه میگفت دلم یه عالمه تنگ شده واسه شیطونی با تو ، میخوام بیام سر كلاستون ، اما این پریسا شده شوهره من نمیذاره تكون بخورم ، یه ذره از این عباس یاد بگیره . تازه نه مثل شوهر من مقنعه داره و نه نق میزنه ! به عباسی هم گفت برو سر كلاس ما میاییم حالا و نمیذاشت من برم پیش عباسی خب . عباسی هم گفت چشم . رفت سر كلاس . محبوبه و پریسا هم اومدن نشستن . عباسی داد منو در آورد هی بهش گفتم نكن ، هی باید حواسم بهش بود .البته بهتر از توجه به اون ارائه ی مزخرف بود .  كلاس تموم شد و اومدیم بیرون و رفتیم پارك . عباسی قهر هم كرد . اما من كار خودمو كردم . شوره ها رو در آوردم ، دلم میخواست خببببببب ! اون روز یه پرتقال گنده هم خوردیم با هم ، هر چند كه وقتی اومدیم بازش كنیم آبش زد بیرون . یه پر پرتقال آخر هم دیدنی بود خوردنش ، از دست این عباسی ، نصف نصف !

 

ساعت 1 من به زور عباسی رفتم سر كلاس . تا تونستم چرت زدم از بس استادش مزخرف و بیخوده . كلاس ساعت 3 تموم شد ، قرار شد به عباسی خبر بدم كه حاضر بشه با هم بریم نمایشگاه . 4.10 بود كه همدیگرو پیدا كردیم و رفتیم . نشد اغفال بشه . رفتیم اونجا و كلی راه رفتیم و خسته شدیم و بروشور جمع كردیم . كلی عباسی از تابلوها عكس گرفت كه همشون مثله منو عباسی بودن ! مخصوصا یكیشون مثله من . اونجا آقای خوجلی رو دیدیم كه اسمش آقای بهزاد بود . آقای خوبی بود اما عباسی دوستش نداره ولی من دارم .عباسی شیطونی هم كرد وقتی نشسته بود خستگی در كنه و مسابقه ی تست گویندگی و خوانندگی رو ببینه !! عباسی همیشه شیطونی میكنه .  اون روز ساعت 6.30 اومدیم بیرون و 4 دقیقه وقت تلف شده ی بازی پیكان و اس اس رو هم دیدیم . یه ربع بعد من رسیدم خونه و سه ربع بعد عباسی . باز از اول با هم چتیدیم تا شب اما حسابی خسته بودیم . من اون شب ساعت 9.30 كه عباسی رفت شام بخوره مرخصی گرفتم و رفتم لالا .

 

سه شنبه هفتم آبان

 

من از صبح خیلی زود بیدار شدم چون یه خواب كامل زده بودم . اصلا از ساعت 2 بیدار شده بودم و خوابم نمیومد دیگه . عباسی ساعت 10.15 سر و كله ش پیدا شد و در حالی بود كه ساعت 10.50 كلاسش شروع میشد ، هی هم میگفت دیر نشده . تا ساعت 10.30 چتیدیم و عباسی بدو بدو رفت . منم یك ساعت بعدش حاضر شدم كه برم البته عباسی زنگ زد و گفت نرم سمت دانشگاه و وسط راه قرار گذاشتیم تا بریم تی تیش بخریم. یه ربع دیر رسیدم اما جاش عباسی رو پیاده بردم . از جلو مدرسه ی شاهد هم رد شدیم و عباسی كلی صفا كرد ! یه عالمه ، هوارتا !! یه عالمه هم نوچ بازی و بادكش بازی كردیم .  برگشتیم سمت دانشگاه كه من به قرار با محبوبه برسم . اما اتوبوسه نامرد از یه جا دیگه رفت و ما گم شده بودیم عباسی گم ترمون هم كرد .توی اتوبوس همه به من گیر دادن ! هم اون پیرمرده و هم اون آقا خیلی زشته !!  انقدر دور خودمون چرخیدیم كه یه پارك جدید پیدا كردیم و انقدر دیر كردم و محبوبه زیر پاش علف سبز شد كه خودش اومد دنبالمون و رفتیم دانشگاه . ساعت 3.45 هم من رفتم سر كلاس شیوا و عباسی نیومد و رفت تو خیابون ها انقدر مخ زد تا سرما خورد . ساعت 6 اومدیم بیرون بهش گفتم امشب پیاده نریم ، سرما میخوری اما گفت حالا بریم چند تا ایستگاه و بعد سوار میشیم ، اما وسط راه دبه در آورد و گفت دیگه گرمم شد ، پس كل مسیر رو طبق روال هر هفته پیاده رفتیم . تازه یه ایستگاه هم بیشتر . عباسی گرسنه بود و هوس چیپس كرده بود ، اما نمیذارم بخوره این پسر شكمو. باید مواظب تپه ش باشه . نذاشتم ، هی زور كرد ، هی نذاشتم ، هی من برنده شدم تو زورآزمایی. گفت حالا میبینی كه تا آخر مسیر چیپس میگیرم ! گفتم خب !!!!! میبینیم ! اما آخرشم نذاشتم ، حتی آب هم نذاشتم بخوره از اون منبعه ، خیلی زور آزمایی دیدنی ای بود ! با انگشتش داشتم میكشیدمش و بیخودی مقاومت میكرد . خلاصه بلاخره سوار اتوبوس شدیم و عباسی اومد پشت پیشم نشست ! به حرفم هم گوش نداد هر چی گفتم جفتمون پا شیم . دم خونشون پیاده شد و بازم قالم گذاشت ! اومدم خونه و دیدم كامی در تصاحب باباست ، هم كامی و هم اتاق . یه ذره با موبایل با عباسی چتیدم و گفت كه دیگه سرما خورده و رفت لالا زود و منم با محبوبه چتیدم و گفت كه دیگه وقتی ما رو دیده روی همه چیز پا گذاشته و به علی زنگ زده و ... !

 

چهارشنبه هشتم آبان

 

عباسی سرما خورده ، طرف های ساعت 11 پیج شد نت چون دیر كرده بود . بعدش هم رفت كلاس ، قول داد لباس گرم بپوشه اما زیاد به حرف نكرد ،  اومد خونه ، ناهار و لالا كنار بخاری داغ زیر پتو و حال حسابی  ! انگار من از خواب بیدارش كردم ، خب بس بود دیگه ، زیاد لالا كرد . باز منو پیج كرد نت و از ساعت 6 تا 12 بی وقفه چتیدیم . گفت كه دیشب چیپس و پفك با هم خریده و هنوز چیپسشو نخورده ، یواشكی برده خونه و باباش ندیده ! باورم نشد اما چیپسشو تو وب نشونم داد . باورم شد . اسنوپی رو گذاشته بود تو كادر تصویر پیش خودش ، گفتم باید با لباس سبزت باهاش عكس بگیری كه گفت تابستون ، گفتم شاید تا تابستون همه چیز یه جور دیگه باشه ، گفت خب یه عباسی دیگه ، گفتم شاید اون عباسی جدید لباس سبز نداشته باشه ، كه گفت مشكل خودته ، منم مشكلمو حل كردم ، گفتم با لباس آستین بلند سبزت میگیرم عكس رو . گفت ندارم ، هی گفتم داری لباس سبز و هی انكار كرد ، گفت تو توهم زدی ، خواب دیدی و ... ! گفتم نشونت میدم ! برو از مامانت بپرس كه گفت نه ، گفتم چمدون رو بریز بیرون گفت نه ! پس مجبر شدم دنبال عكسش بگردم ، عكسی كه اولین عكسی بود كه بهم داده بود و اولین لباسی بود كه توی اولین دیدارمون تنش بود  ، اما میگفت ندارم !! خلاصه زورش كردم تا اون عكس رو پیدا كرد و دیدیم كه داره لباسی رو كه میگم اما گفت شوهرش داده !

 

پنجشنبه نهم آبان

 

عباسی شب قبلش نمیدونم چی ازش خواستم كه گفت نه و من دوست داشتم چشم بشنوم ، پس به خاطر اینكه تازگیا چشم نمیگه مجبور شدم از روش قهر آموزشی ، تربیتی استفاده كنم . پس ازش خواستم تا با هم قهر كنیم تا روز جمعه . پنجشنبه صبح نرفتم نت و عباسی هم دوزاریش نیوفتاده بود كه من قهر رو شروع كردم ، شاید هم جدی نگرفته بود . فكر كرده بود مشا رفتیم . كه گفتم نخیرم قهر كردم ! پس دیگه حرفی نزد تا اینكه ظهر توی نت دیدمش. استاتوس گذاشت "قهر" من هم جواب دادم ، كلی با هم استاتوس بازی كردیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم كه باید قهر رو ادامه بدیم ! پس تا شب ادامه دادیم اما چند باری توی نت با هم حرف زدیم اما مراقب بودیم تا تعداد كلمات از حد مجاز در دوره ی قهر تجاوز نكنه . شب عمو اومد دنبالم و خونه مامان جون بودم و دیروقت اومدیم و عباسی لالا بود .

 

جمعه دهم آبان

 

دیگه قهر تموم شده بود ، ساعت یك دنبالش گشتم كه گفت مشغول فرمت كردن هست و میاد بعدا نت ، البته اومده بود و واسم غیبت رد كرده بود صبحش . اون روز باز همه خونه مامان جون بودن . عباسی هم قرار بود دایی بشه . ساعت 3 وقتی كه داماد های محترم رو تار و مار كرد اومد نت و نزدیك 2 ساعتی با هم حرف زدیم ، بعدش فوتبال دیدیم ، بازی اس اس و ذوب آهن . باز چتیدیم و عمو اومد دنبالم ، البته قبلش با عباسی تلفنی و وبی همزمان چتیدیم و حرف زدیم . عمو هم كه شدید دیر كرده بود . شب ساعت 11 باز تو نت مشغول بودیم اما آخرش باز هم دعوا شد ! عباسی توی تستی كه ازش گرفتم فیلد شد . بهش گفته بودم مراقب باش كه حالا كه قهر تموم شده توی آزمون های من رد نشی و بگی هی چشم اما خب سر انگشت های آقای پدرش رد شد دیگه ! پس مجبور شدم كه قهر رو تمدید كنم ! به ترتیب 6 ، 12 ، 24 ، 48 و 72 ساعت قهر ! عباسی هم قبول كردد و هاپو شد و رفت لالا دیگه .

 

 

نوشته شده توسط فرناز در  پنجشنبه 9 آبان 1387  و ساعت 12:13 ق.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 15 آبان 1387  و ساعت 03:24 ب.ظ

(نظر

 


 چهارشنبه 1 آبان 1387

دهه سوم مهر []

 

یه حشره ای كه چشم عباسی رو توی پارك گرفت

 

 

 

پنجشنبه قرار بود من برم با مادرشوهر گرامی ددر !! صبح زنگ زد گفت انقدر دلم تنگ شده كه نگو ، حالا كه بیرون نمیای پس مجبورم من بیام خونتون پیشت و من به منظور جلوگیری از ورودش مجبور شدم قبول كنم و باهاش برم بیرون .ساعت نزدیك 2.30 بود كه واسه نوبت دوم داشتم با عباسی میچتیدم كه مادرشوهر گفت من حدود 3.30 میرسم من هم با خیال راحت مشغول چتیدن بودم كه 10 دقیقه بعدش گفت من رسیدم بدو بیاااااا ! با عباسی تصمیم گرفتیم بكاریمش ، آخه من كه هنوز حاضر نبودم . تند و تند هم با عباسی چتیدم و هم حاضر شدم . ساعت 3.20 به مادرشوهر رسیدم . تا تونست مخ منو خورد . هی حرف میزد اما من اصلا حواسم نبود چی میگه ؟ نمیدونم چرا وقت نمیگذشت اصلا ؟؟ ساعت 6 رضایت داد كه بریم خونه تازه چون هنوز دلتنگیش كاملا برطرف نشده بود یه كورس راه اضافی تا نزدیك های خونه با من اومد و باز برگشت متروی میرداماد ! ساعت 6.30 بود كه رسیدم خونه و همه رفتن خونه مامان جون رو تمیز كنن . پریدم نت و باز با عباسی چتیدم . خیلی زیادددددد . فكر كنم اون روز باز هم تا مرز یه دعوای 5 ثانیه ای پیش رفتیم . فكر میكنم باز شبش من انقدر واسه اون مهمونی شب بعدش بهش گیر دادم كه احتمالا یه دعوایی شد . آره ، عباسی گفت چت شده ؟ خیلی داری شورشو در میاری دیگه !! البته یه جور دیگه گفت كه من یادم نیست و احتمالا زود خوابیدیم . صبح باید میرفتم عملگی !!! توی اسباب كشی مامان جون . ساعت 12 رفتیم و در یك عملیات ضربتی ساعت 13 آویزون بابا و علی شدم و باهاشون اومدم خونه . خب دلم میخواستتتت ! اونجا نه ایرانسل كار میكرد و نه 912 . سریع از وقت استفاده كردم و دیدم عباسی هست . یه چند دقیقه كوتاه چتیدیم و من باز رفتم خونه مامان جون . حال خوبی نداشتم اون روز . ساعت 6 باز آویزون علی شدم كه خودش هم داشت میپیچوند و تو راه منو گذاشت خونه و آزاد شدم اما عباسی داشت میرفت مهمونی !!!!!!! نمیخواستم بره خبببببببببب ! اما رفت دیگه ، عباسی كه دیگه نمیگه چشم ! منم اومدم خونه و خواستم یه ذره لالا كنم كه این تلفن های لعنتی امانم رو بریدند و نذاشتن لالا كنم . یه ذره خیلی كوچولو عباسی بعد از شام حدود ساعت 9 اومد نت و با هم چتیدیم و زود رفت . عمو اومد برام شام آورد و من تا ساعت 11 تنها بودم . ساعت 12.30 بود كه عباسی گفت گم شده بودن و تا 10 مین دیگه میاد نت . با 30 ثانیه تاخیر توی ده دقیقه اومد نت . عصبانی بودم بی دلیل ، بیخود پاچشو گرفتم . البته بی دلیل هم نبود . چند تا دلیل داشت . اون شب هم گفت كه باباش قراره چهارشنبه تا شنبه بكشش شمال و دیگه عصبانیت منو تكمیل كرد . گفت به حرف باباش گوش داده و از انتهای خیابون نپیچیدن پس افتادن توی اتوبان كه ناچارا تا نزدیك كرج رفته بودن و برگشن . البته من مطمئنم كه اون شب عباسی حواس درست و حسابی نداشته چونكه ....... ! بگذریم آقای عباسی . بهش گفتم كه باباش بهش یه دستی زده تا آزمایش رو تكمیل كنه و احتمالا عباسی جواب آزمایشش مثبت شده . باید تا شنبه كه جواب بیاد منتظر میموند . اون شب میخواست ساعت 1.15 بره لالا اما توی لج و لج بازی ای كه راه افتاد ساعت 2 خوابید ! اون شب به من یه عالمه عكس از بچگی هاش نشون داد و دلمو اب كرد و گفت نمیاره آلبوم رو تا ببینم . من گفتم یكشنبه میاری و عباسی میگفت دوشنبه . هی هی هی هی لج !

 

شنبه صبح مجبور شدم كه برم هر چند كه نمیخواستم . اما غیبت هام رو گذاشتم واسه وقتی كه عباسی رو میخوام اغفال كنم . پس بابا منو تا مترو رسوند و رفتم سر كلاس . معماری داشتم . یه سلام و شب بخیر با عباسی كردم تا ساعت 1 كه قرآن شروع میشد . اصلا حوصله نداشتم . اصلاااااا . دوست داشتم زودتر تموم بشه بیام خونه . حالم خوب نیود خب  ! تا استاد ( عروس بابای عباسی ) بیاد بهش گفتم بپر بریم بچتیم كه تا اومد و شروع به حرف زدن كردیم استاد هم اومد اما من كه از رو نرفتم ! هی چتیدم با عباسی . استاد اومد ، سلام و علیك و دعای خیر و بركت كرد ، حضور غیاب كرد ، باز تو فامیلی من گیر كرد و لبخند زد ، شروع به درس دادن كرد اما من هی چتیدم . خیلی باحال بود ، به عباسی گفتم لبخند زد و عباسی كه فكر كرد استاد معماری رو میگم داغ كرد و فحش رو كشید به جون عروس باباش ! خودش هم باید به باباش جواب پس میداد . هی زنه درس میداد و هی من میچتیدم . دكمه های موبایل هم هی تلق تلق میكرد اما من بیخیال اطرافیانم داشتم میچتدیم . میخواست درس بپرسه . تلفظ ها رو گیر داده بود . نوبت من رسید ، پرسید و گفت باریكلا !! خندم گرفت ، به عباسی گزارش دادم كه باریكلا گرفتم ! و اون هم آفرین گفت !عباسی فكر میكنه من توی این كلاس آدم میشم ! اما نمیدونه كه نمیشممم ! گوشیم اما داشت سر ناسازگاری میذاشت ، شارژش داشت تموم میشد و هی پیغام باطری میداد . باتری نامردددددددد ! دوباره شروع كرد درس پرسیدن این بار روخوانی . وای كه چقدر نفسگیر بود . هفته پیش البته از من پرسیده بود و حسابی گل كاشته بودمممممم ! عباسی گفت من پشتتم ! خیالت راحت . اما خب خدا رحم كرد و نپرسید . كلاس تموم شد و اومدم بیرون و تا ایستگاه دوم بعد از دانشگاه مشغول چتیدن بودم كه دیگه گوشی خاموش شد . اون روز دو تا لقب جدید پیدا كردیم . عباسی شد اصغری و من قرار بود بشم اكبری ! یه شرط سر مونا بود كه به درخواست كیوان شده بود مومن !!!!!! شده بود ...... ! بگذریم . همه رو خود عباسی میدونه . اومدم خونه و كسی نبود . داشتم میخوابیدم كه توسط عباسی محاكمه شدم كه چرا رسیدنم رو خبررسانی نكردم ؟؟ بزرگواری فرمود و بخشیدش !! اتفاق خاصی دیگه نیوفتاد و احتمالا شب هم چتیدیم ! یه ذره هم فكر كنم از داستان زینب بود هاپویی من !

 

یكشنبه حدود 12 شروع به چت كردیم . من داشتم مشق های مدارم رو مینوشتم ، ناهار میخوردم و با عباسی میچتدیم . عباسی نیم ساعت بعدش رفت تا اینترنتش رو از دم در چك كنه . قرار گذاشتیم تا 2.15 همدیگه رو ببینیم و بریم دانشگاه . وقتی رسیدم عباسی پشت ایستگاه اتوبوس كمین كرده بود با ورژن جدیدش . خیلی قیافه ش شر شده بود . خیلی شیطون . اصلا چشماش یه جور خاصی بود . اون روز قرار بود كلاس مدار فقط حل تمرین باشه و علایی به صورت رندم یكی رو انتخاب میكرد و میبرد پای تخته . هم من میترسیدم و هم عباسی . البته احتمال انتخاب من صفرو عباسی نزدیك به صد بود .من فقط یه كلمه گفتم نریم ؟؟ اغفال ؟؟ كه عباسی برعكس همیشه استقبال كرد . البته خیلی محافظه كارانه . نیاز بود كه روش بیشتر كار كنم و زور بگم تا كلا اغفال بشه . پس توی 20 دقیقه اغفالش كردم ، اون هم چه اغفالی . خیلی خسته شدم تا بریم خیلی دورتر از دانشگاه . عباسی میگفت بریم سمت دانشگاه اما به هر حال زوره منه دیگه !!! اومدیم پارك سمت خونه . پایینش خب خیلی شلوغ بود بردمش یه كم بالاتر جایی كه آقای رضا كشفش كرده بود اما دیدم عجب آباد شده و چه پاركی شدههههه ! خوراكه عباسی ! نشستیم و عباسی آلبومش رو آورده بود كه ببینم . دیدم . خوجل بود . تفش روی بلوزهاش آویزون بود ، مژه هاشو نگمممممممم ! دست هاش ، نشسته بود و مثل پیرمردها دستش رو گذاشته بود روی زانوهاش . نامرد با مینا و نسرین هم عكس داشت ! خیلی خاص . با آقای علی هم لباس ست كرده بود و خیلی خوردنی شده بود ، لپ هاش آویزون بود خب . اما چه فایده ؟؟ میگه هیچ كدوم از لباس هاش رو نداره ،هیچ كدومممممممم ! نامرد . میخوام خببببب

یه سری از عكس هاش رو ضبط كردم و بهش ندادم تا آلبومش كچل بشه باباش بفهمه !

 

اون روز عباسی یه فیلم هم دید ، خیلی هم خوشش اومده بود ، خیلی خیلی خیلی یا به قولی هی هی هی هی ! تا تونست اذیت كرد . خیلی هم زیاد . اشباع هم شد . اصلا زده شد . خودش میدونه اذیتم كرد چطوری ؟؟ با امضا و معاهده اغفال شد و كلاس معماری ساعت 6 تا 8 رو هم نرفت . اما به جاش ........ ! ساعت 6.30 بود كه دیگه هاپو شد . باید شب میرفتم خونه مامان جون . لباس یادم رفته بود بردارم موقع بیرون اومدن از خونه ، خیلی دیرم شده بود آخه و همه كارها رو هول هولكی كرده بودم . خلاصه ...... ! هیچی دیگه ، عباسی باز باید معاهده امضا میكرد . به سختی امضا كرد و به سختی رو حرفش موند ، خیلی سخت ! جفتمون شدید سردمون شده بود . حسابی ، یه عالمهههههه ، پس دو تا چایی داغ خیلی میچسبید كه به عباسی پیشنهاد دادم. عباسی هم تا حدی پسر خوبی بود . هر چند كه ... ! یك ساعتی هم اینطوری با هم بودیم و برگشتیم سمت مترو . توی راه آقای علی رو دیدم و دودمان به باد رفت ! عباسی رفت و من سریع برگشتم خونه مامان جون . شب باید بیدار باش داشتیم تا واسه آقای حمید رفرنس لاتین پیدا كنیم . ساعت 12 احضار شد نت . عباسی گفته بود تو سرچ بلد نیستی !! ریش و قیچی رو دادم دستش اما اون هم به نتیجه نرسید . خیلی لالا داشتم ، ساعت 1.15 خاموشی دادم  چون واقعا داشتم جلو كامی چرت میزدم و به نتیجه نمیرسیدم كه عصبانی میشدم . قرار شد كه عباسی صبح زود كه بیدار میشه بیدارم كنه . ساعت فكر كنم 6.50 بود كه بیدارم كرده بود و من لالا بودم . یه لالای خیلی بد . داشتم خواب میدیدم . یه خواب خیلی بد كه از اثرات روز یكشنبه بود ! بار دوم كه زنگ زد بیدار شدم و از دستش هم شاكی بودم به خاطر خوابش ! لالا داشتم اما وقت نبود مجبور شدم بیدار بشم . پریدم نت و یه سری اراجیف سر هم كردم و پرینت گرفتم و پریدم از خونه بیرون . تق تق رو گذاشتم مدرسه و رفتم سمت عباسی . عباسی بدو بدو خودشو رسوند و رفتیم بدون اینكه بعدی بعدی كنیم . شیما هم توی اون اتوبوس بود و خیلی خطرناك بود . جناب راننده ی محترم هم خیلی آقای هاپویی بود . از توی ایستگاه كه من تنها آدم نشسته روی صندلی بودم اومد و چپ چپ نگاهم كرد و حدس زد كه منتظرم ، دلم خوش بود كه با اون اتوبوس نمیریم یعنی عباسی نمیرسه اما خب رسید ! و اون شد آقای راننده ی هاپوی ما ! همون اول كار هم از دختری كه سمت اون ور میله ایستاده بود یه زهر چشم گرفت كه حساب كار دست منو عباسی اومد تا خود دانشگاه هم توی آینه حسابی حواسش به ما دو تا بود . بعید نبود واسه پاییدنه ما بیخیال رانندگیش بشه . خلاصه سر یه آقایی هم محكم خورد تو میله كه عباسی از تجارب گرانبهاش برام تعریف كرد . رسیدیم دانشگاه و حمید هنوز تعطیل نكرده بود . یه ذره پلكیدیم . محبوبه اومد و مخ خوری ما دو تا شروع شد . خودش به عباسی پیشنهاد داد كه بره سر كلاس چون حالا حالا ها ما ول كن نیستیم !! عباسی رفت . محبوبه میگفت هر وقت شما دو تا رو میبینم از این همه شباهت خنده م میگیره !!! رفتم سر كلاس و شروع كردیم دنبال پیدا كردن تاریخ به روز . وای كه عباسی چقدر منو خندوند .یه تاریخ 2015 پیدا كرده بود آخه .  اون آقا جلوییه هی چپ چپ نگاه میكرد . تو دلش احتمالا گفت اینا یادشون رفته كه اومدن دانشگاه . آخه از این برادرهای شدید هم بود . من كه خیلی اون روز خندیدم . حضور و غیاب كرد و یهو برق سه فاز گرفتش وقتی دید وضوع ما دو تا یكی هست اما یهو یادش اومد . خدا رحم كرد كه ندید متن ها رو . مخمون رو خورد و واسه هفته بعد اولتیماتوم داد و حالا بیچاره هستیم كه دوتاییم و توی قرعه كشی ای كه قراره واسه ارائه اول انجام بشه با دو تا شانس انتخاب از بقیه بیشتر در تب و تابیم . چه عباسی در بیاد اسمش و چه من جفتمون بیچاره میشیم ! و این از معایب دو تا بودن هست .

 

كلاس تموم شد ، پریدیم بیرون و باز پریدبم پارك . عباسی رو یه عالمه اذیت كردم . سرش دیگه داشت خون میوفتاد انقدر لای موهاش كنكاش كرده بودم . دوست داشتم خب . دلم میخواستتتتتت ! تپه ش هم در امنیت نبود . اونم اذیت كردم . خب تقصیره لباسش بود كه سوراخ سوراخ داشت . طفلك دردش هم گرفت . اون روز عباسی بهترین پسر روزهای اخیرش بود . خیلی آقا بود و بیشتر من اذیتش كردم . مهمترین اذیت هم بحث مسافرت چهارشنبه و اینكه من نمیخواستم برم سر كلاس بود .تازه كلی هم تاب بازی و بیشتر از اون الوكلنگ بازی كردیم !!! اما عباسی مجوز تداده كه من عكس بذارم از اون روز ، حتی عكسه نصفه ، بدون سر . چرا عباسی ؟؟؟؟؟؟؟ میخوام خب !

 

 من تونستم روی الوكلنگ واسه دقایق زیادی عباسی رو تو هوا معلق نگه دارم !!!!!!!!!!!!!! ساعت 1 برگشتیم دانشگاه . عباسی رفت و من موندم . نزدیك 1.30 بود كه استاد هنوز نیومده بود ، داشتیم جمع میكردیم كه بریم دیدیم یهو ظاهر شد ! اههههههه . لعنت به این شانس . دو ساعت تموم درس داد و همه هاج و واج همدیگه رو نگاه میكردیم . درس نمداد كه ، بلد نبود اصلا حرف بزنه . خیلی مزخرف بود . كلاس تموم شد و پریدم خونه ! توی راه دوست چادریه جدیم به طعنه گفت كه هفته پیش توی ایستگاه دیدم با دوستت بودی و نخواستم مزاحم بشم ، نیومدم جلو !!!!! نامرددددددددددددد . همه كه ما رو دیدن . بعدش باز یه عالمه چتیدیم . البته من زود خسته شدم و رفتم . شب هم اومدم . هی گیر دادم كه قهر میكنم اگه بری چهارشنبه ، اونم داغ كرد و دعوا شد البته نه كامل ! شبه دعوا .عباسی گفت نیا فردا . همون ساعت 4 بیا و من نگفتم چشم این بار .  با موبایل رفتم و باز دعوا داغ تر شد سر كلمه ی "