
شنبه هجدم آبان
عباسی یه كم دیر اومد سر قرار و ساعت 10.25 رسیدیم دانشگاه و تا ساعت 10.45 استاد كاشته بودمون . آقای اكبر نشسته بود كنار عباسی و اعصاب منو خورد كرده بود و هی هم نمك میریخت غافل از اینكه این نمك ، نمك ید دار بود . عباسی اون روز زیاد سر كلاس شیطونی كرد . بوس میخواست ، دستمو گرفته بود ، دستش از پشت صندلی دیده می شد و .. ! بعد از كلاس رفتیم 2401 اما پر بود همینطور 2402 . بعدش هم اومدیم جلو در كلاس و منتظر عروس بودیم . عروس 1.15 اومد و ما از هم جدا شدیم . توی راه برگشت پریسا رو دیدم كه اظهار تعجب كرد از اینكه تنهام و عباسی با هام نیست و از دست عباسی حسابی شاكی بود كه بدجور نگاه میكنه و نمیذاره دو كلمه راحت حرف بزنیم !! بیچاره عباسی !! ساعت 4 اومدم خونه و خوابیدم توپ ! خیلی لالا داشتم .باید میشستم سر پاور پوینت اما واقعا نمیشد بیدار بمونم . ساعت 6.30 بود كه بیدار شدم و دیدم اتاق تاریكه تاریكه ، موبایل رو برداشتن تا ببینم ساعت چنده كه دیدم یه اس ام اس دارم اما انقدر لالا داشتم كه خیلی حالیم نشد ، گوشی رو گذاشتم سر جاش و به لالا ادامه دادم اما یهو یادم افتاد كه اس ام اس بوده ، پس برداشتم و خوندم و دیدم عباسی هست كه حكم بیداری داده و باید برم نت . كور مال كورمال رفتم و دیدم هست . باز چتیدیم اما خیلی كم و باز من مشغول پاور شدم . تا شب نزدیك 1 بود كه فكر كنم یه لج و لج بازی هم داشتیم با هم . عباسی رفت یك لالا كرد و من هی اومدم بخوابم اما فكر میكردم كار تموم میشه به زودی پس هی تمدید می كردم اما آخرشم تا ساعت 3 بیدار بودم اما باز هم تموم نشد .
یكشنبه نوزدهم آبان
قرار بود صبح زود بیدار بشم و كلی كار انجام بدم اما شب نشینی شب قبلش نذاشت از 9.45 زودتر بیدار بشم ، تازه اونم خودم رو از جا كندم به زور . عباسی هم قرار بود اون روز صبح زود یعنی ساعت 10 !! بیدار بشه و بره دنبال كارهای چاپ بروشور . پس ساعت 9.50 7 ، 8 دفعه ای منو از خواب خواسته بود بیدار كنه اما من كه 5 دقیقه زودتر بیدار شده بودم ! فكر نمیكردم كار تموم بشه ، از عباسی هم شب قبلش واسه كلاس مدار مرخصی گرفته بودم ، چون اگه تموم نمیشد من اصلا فرصت خوندن هم پیدا نمیكردم . ساعت 12 بود كه عباسی زنگ زد و دنبال شماره ایلیا بود و خنده دارش این بود كه نمیتونست زنگ بزنه خونه و بگه جزوه ها رو از توی كمدش بیارن بیرون و بهش شماره رو بدن ! خنده دار تر هم بروشورهای چاپ شده ای بود كه باید میبرد خونه و باباش می دید ا دو تا اسم ! اون هم چه اسم هایی ! قبل از رفتن كه دیدم هنوز كار تموم نشده به عباسی گفتم خودش بره دانشگاه و من هم خودم میام یه كم دیرتر . كه عباسی گفت مهمون دارن و دیرتر میاد . اما باز هم به هم نرسیدیم . من هم ساعت 2.10 تازه از خونه راه افتادم . سمت مترو بود كه عباسی دیگه داشت راه می افتاد . همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت تا زمان اتوبوس كه نمیدونم چرا انقدر طولانی شد ؟ و من ساعت 15.45 رسیدم سر كلاس . عباسی هم نامردی نكرده بود و به كلاس محبوبه هم یه سر زده بود و دیده بود جا تره و بچه نیست ! عباسیه نامردددددد !
ساعت 5.30 كلاس رو تموم كرد و اومدیم بیرون و رفتیم سمت كلاس معماری اما دیدیم كسی توش نیست و .. ! خلاصه طوری كه بوش میومد و محبوبه هم رویت نشده بود توی كدهای قبلی تشكیل نشده بود و عباسی هم آماده ی پیچوندن بود . داداشیش هم اومده بود و خیلی ذوق داشت زودتر بره خونه . پیشنهاد داد به محبوبه زنگ بزنم اما محبوبه طبق معمول یكشنبه ها توی اون ساعت بیهوش بود . طبق مشورتی كه با آقای آرش انجام شد تصمیم بر این شد كه عباسی بپیچونه و برگردیم خونه . همون موقع هم محبوبه بیدار شد و گفت اصلا اون روز نرفته سر كلاس و خبر نداره . ساعت 17.50 از دانشگاه در اومدیم و شروع كردیم پیاده رفتن مسیر رو و با پر رویی تمام تا ایستگاه بعد از پل رو رفتیم و حسابی خسته هم شدیم . توی راه آقای آرش هم خبر داد كه استاد گرامی تشریف بردن سر كلاس ! عباسی هم هی داشت فكر می كرد كه بره خونه و بگه چی شده كه انقدر زود اومده ؟ تا توپخونه هم با من اومد و اونطور كه خودش بعدا تعریف كرد به زور حكم شاگرد شوفری رو هم براش زدن و ساعت 7.50 رسیده بود خونه اما انقدر همه سرگرم بودن كه كسی چیزی ازش نپرسیده بود . هنوز نرسیده شروع به ادامه ی كار كردم و مشغول بودم تا اینكه عباسی اومد و فایل پاور رو براش فرستادم و كلی ایراد گرفت . مشغول رفع عیب بودیم تا یك شب و من دیگه جون نداشتم كه بیدار بمونم و تازه مطلب رو بخونم . بیخوابی شب قبل و فعالیت فرداش هنوز اثراتش از بین نرفته بود . پس عباسی قبول كرد و رفتیم لالا .
دوشنبه بیستم آبان
راس ساعت 7.30 عباسی رو از خواب بیدار كردم اما همچنان لالا موند ! تا من رسیدم به قرار . یه ربعی منتظر موندم تا اومد و پریدیم سوار اتوبوس شدیم . من كه خیلی لالا داشتم ، عباسی هم كه یه ذره خواب مونده بود مثل من بود . راننده ی اتوبوس هم همون آقا بد اخلاقه بود كه من جرات نمیكردم از اینور نرده برم اونور . بارون هم میومد و هوا دون دونی بود . 8.55 بود رسیدیم دانشگاه و پشت در 2315 بودیم كه دیدیم تازه یكی شروع كرد به ارائه دادن از گروه قبلی . یه نفس راحت كشیدیم ، اما بچه ها خیلی كم پیدا میشدن تا ساعت 9.15 . تنها دو نفر اوكی دادن كه اماده ی ارائه هستن . اون روز مهسا رو هم دیدم . بعدش رفتیم توی كلاس مجاور حمید ، كه اون روز سرمای توپی هم خورده بود و تازه ساعت 9.10 اومد و برای خودش چایی ریخت و باز رفت سر كلاس . آهرهای كلاس بود كه صدای محبوبه رو شنیدم از توی كلاس و دیدم عباسی باز غیب شده ! بسته ی بادوم زمینیش رو هم گذاشت كنار پنجره و گفت كه نمیخوره . بعد از كلاس محبوبه و پریسا سر و كلشون پیدا شد و عباسی این بار با استان هایی كه میدونست محبوبه و پریسا گفتن مثل پسرهای خوب گفت میرم سر كلاس و تو هم بیا ، تا پاش رو گذاشت بیرون پریسا گفت به به ! چه پسر خوبی شده !!!!! من هم رفتم سر كلاس و هی به عقربه های لعنتی نگاه می كردم كه جلو برو نبودن تازه این در حالی بود كه ما ساعت 9.30 كلاسمون رسمیت پیدا كرده بود . محبوبه هم امتحان رو انداخت یك هفته عقب . عبدالكریمی هم كه خیلی دم میزد از واقعیت های درسی خدا گذاشت تو دامنش تا اون باشه كه دیگه واسه من تز نده . عبدالكریمی نامرد ! نوش جونت كه با تغییر تاریخ امتحان سه روز پشت سر هم امتحان میدی .
اون روز بروپور های خیلی خوجلی دیدیدم !!! بروشور بیوانفورماتیك ! كلاس تموم شد ساعت 10.20 و حمید گفت میتونید برید گم بشید . اون روز ساعت 10.30 تا 12.30 در محل امفی تئاتر قرار بود معاون آموزشی در تریبون آزاد شركت كنه و پاسخگوی سوالات باشه . از كلاس كه اومدیم بیرون دیدیم بدجوری بارون میاد پس تصمیم گرفتیم بریم توی این تریبون آزاد . جلو در آمفی تئاتر منتظر بودیم كه یكی از این حراستی های خوجل اومد و مجبورمون كرد بریم داخل . داخل سالن دو ردیف صندلی بود كه دختر و پسر ها رو از هم متمایز می كرد . رفتیم ردیف های آخر نشستیم و صندلی های سر . جلسه بعد از كلی تق و لقی و با 4 تا دونه اسلاید پاور پوینت شروع شد . این جلسه به همت بچه های انجمن تشكل اسلامی ترتیب داده شده بود و بادی گارد ها هم بسیجی بودن . یه سری دفترچه و برگه پخش می كردن ، خواهره برای دخترها و برادره واسه پسرها . یه برگه نظرسنجی و برگه ی سفید هم دادن واسه سوال كردن . به عباسی برگه سفید ندادن . برادره عاشق بود خب . عباسی به من نگاه كرد و گفت میخوام واسه اینترنت ها بنویسم . گفتم بنویس ، برگه نداشت ، پس برگم رو دادم بهش . فقط گفتم مواظب غلط دیكته هات باش ، عباسی خندید و گفت باشه . وقتی سوالش رو نوشت برگه رو داد به من تا غلط های احتمالی رو بگیرم . خوندم و تایید دیكته كردم و برگه رو بهش پس دادم . اواخر جلسه بود كه شروع كردم به پر كردن برگه ی نظرسنجی و نوشتن پیشنهاد ، دیدم عباسی داره چپ چپ نگاهم میكنه ! گفتم نظرسنجیه ، اما چپ چپش یعنی اینكه بده ببینم ! برگه رو دادم بهش و خوند و دوباره بهم برگردوند . آخر جلسه خواستم یه سوال انتقاد آمیز بدم ، اما چون برگه ام رو شوهر داده بودم دیگه برگه نداشتم ، عباسی هم كه نداشت . پس به خواهره گفتم بهم یه برگه بده . اونم یه برگه داد و من كه فكر كردم توی وبلاگ دارم مینویسم چیزی بالغ بر یه صفحه و نیم نوشتم . باز دیدم داره چپ چپ نگاهم میكنه . دادم بهش تا از فیلتر رد بشه . خوند و دیگه به من نداد و دادش به اون برادره تا بده دست شو من !!!
سوال ها رفت جلو و خونده شد و اتفاقا سوال من هم مورد بررسی قرار گرفت و جناب دكتر من رو به یك مناظره ی خصوصی دعوت كرد . آخرش هم پذیرایی شدیم توپ ! و در نهایت من یكی كه دیگه تحمل ریخت اون دبیر انجمن با اون رفتار طلبكارانه ش رو نداشتم عباسی رو مجبور كردم تا از روی صندلی كنده بشه . روش نمیشد بلند بشه اما من هم تحمل توهین نداشتم تا اون حد . پس زورش كردم تا بریم حتی اگه قرار باشه به اون مرتیكه ریش و پشمی بر بخوره . رفتیم توی حیاط و دیدیم هنوز داره بارون میاد اما من سعی در اغفال آقای عباسی داشتم . اغفالش كردم تا نره خونه و به پدر محترم بگه میخواد در تریبون آزاد شركت كنه . پس تاییدیه پدر محترم هم رسید و عباسی اغفال شد . من هم تصمیم گرفتم اصلا سر كلاس نظریه از اولش نرم . جلو در كلاس منتظر بودیم تا ببینم كی استاد میاد و من چقدر جا داره كه دیر برم ؟ اونجا دوست خودم رو دیدم !!! و اون پسره كه شیوه داشت دستی دستی بدبختمون میكرد . ساعت 1.15 شازده عنایت الله تشریف آوردن و ما هم متواری شدیم و دنبال كلاس خالی میگشتیم كه پیدا نمیشد . مثل تام و جری شده بود داستان . خلاصه آخرش رفتیم توی یه كلاس و عباسی تا اومد ارائه بده یه دختر و پسر اومدن تو و نذاشتن شیوه تمرین كنیم . البته كلی هم عذر خواهی و ... ! ولی چه فایده ؟ دختره رفت دنبال كارهای اداریش و پسره موند . عباسی هم شیطونی پشت شیطونی . ناهار خوردیم و ساعت 2.10 پشت در كلاس بودم و به یاری دوست جدیدمون رفتم تو .البته جفتمون رو دعوت كرد اما عباسی گفت من كلاس ندارم ! دوستمون گفت كه كوییز غیر منتظره ای هم گرفته و خدا بهم رحم كرده بود حسابی . رفتم سر كلاس و هیچی گوش ندادم كه ندادم . ساعت 3.10 خلاص شدیم و زود پریدم خونه . البته تا سوار اتوبوس شدم شروع به چتیدن با عباسی كردم كه كنار بخاری داغ بود و من داشتم خیلی میلرزیدم از سرما و رسیدن به مترو باعث شد چتیدن تعطیل بشه . قرار بود عباسی نماز بخونه و لالا كنه . من هم نقشه ی لالا داشتم واسه خونه اما وقتی رسیدم كلی سعی كردم بخوابم ولی كارگرهایی كه داشتن خیابون رو لقمه لقمه میكردن از طرف شركت مخابرات باعث شدن تا از زیر پتو بیام بیرون و كلی فخششون بدم . ساعت 7 بود كه عباسی رو دیدم توی نت كه اون هم شاكی بود از تلفن ها و دستورات مامانش كه نذاشته بودن لالا كنه . آخه وقتی رفته بود خونه كسی خونه نبود . ناهار نخورده بود یعنی تنبلیش اومده بود گرمش كنه پس بادوم زمینی نوش جان كرده بود . قبل از اینكه عباسی بیاد نت من داشتم توی كلوب پرسه میزدم كه دیدم تاپیك تریبون آزاد به روز شده . پس رفتم و دیدم كه دختری به نام یگانه از تریبون نوشته و اینكه جوون هایی كه ردیف جلو نشسته بودن نمیدونستن دیگه چطور از مراقبین طلب برگه كنند تا توی اون برای هم نامه های عشقولانه بنویسند ، چنین جلساتی مفید هست و باعث میشه خیلی ها به سنت پیغمبر رو كنند . من یخ كردم وقتی خوندم این جمله رو . تا عباسی اومد بهش نشون دادم كه گفت الان میرم جوابش رو میدم و شروع كرد به كل كل كردن و اینطور گفت كه ما مزدوج هستیم و توی اون برگه ها تنها سوال بوده نه چیز دیگه ، اخه زور هم داشت حسابی ، آش نخورده و دهن سوخته . عباسی گفت ساعت داره به هشت میرسه ( طبق گفته ی مجری زیارت اما رضا رو بخون تا این سنت به تو هم رو پیدا كنه ) . خلاصه بدون رو در واسه خر تو خری شد یهو بحث ! انگار خیلی معروف شدیم ، به عباسی گفتم اگه بیشتر ادامه پیدا كنه فیلم جلسه رو بازبینی میكنند و یكی یه نسخه به حراست میدن و دیگه راهمون نمیدن و وادارمون میكنن تا عقد نامه رو ببینند ! نامردااااا ! یگانه بعد از گوش مالی ای كه عباسی بهش داد اومد و در ملا عام معذرت خواهی كرد و طلب بخشش داشت . اما عسل كه عباسی نامرد به من میگه تو هستی اومد و ادامه ی بحث رو هدایت كرد و تو كتش نمیره كه ما راست میگیم . ( جون خودمون ) . خلاصه حسابی دعوا بالا گرفت و حتی پای مجری هم به داستان باز شد اما نمیدونم چی شد كه ناگهان پستش ناپدید شد . و اینگونه شد كه ما معروف تر از قبل شدیم .
سه شنبه بیست و یكم آبان
تا ساعت 10.35 لالا كردم و دیگه عباسی رو توی نت ندیدم . ساعت 1 رسیدم پارك و دیدم عباسی توی ایستگاه منتظر هست و گفت كه نیم ساعته منتظر مونده . پاش داشت میشلید ، زد بالا و دیدم از هول عسل افتاده تو دیگ ! اما نه انقدر توی گوشیش بوده كه پاش رفته توی میله ی وسط راه ! ناهار سیب زمینی میل كرده بود و توی جیبش یه بسته بادوم زمینی بود . نامرد میخواست همه رو بخوره . بازش كرد و من مجبور شدم با پارو بهش بدم بخوره ! خیلی باحال بود ، پوست اضافه ی بسته رو مثل قیف كردم و جیره ی عباسی رو توش میذاشتم و با دهنش بر میداشتشون . نصفش رو نگه داشت .
اون روز یه دعوای دبش بین عملی های محترم دیدیم و ساعت نزدیك 3 برگشتیم دانشگاه . جلوی 2007 منتظر استاد بودیم و روی شوفاژ لمیده بودیم . استاد اومد و عباسی رفت سر كلاس ردیف اول نشست ، در هم باز بود و من روی شوفاژ همچنان نشسته بودم و داشتم عباسی رو میدیدم كه اون هم درس گوش نمیداد اصلا ،تازه داشت بادوم زمینی ها رو هم از توی جیبش بیرون می آورد كه بخوره . یك ربعی به همین منوال گذشت تا اینكه كد بعدی كلاس مغناطیس اومدن و انقدر پشت در كلاسشون سر و صدا كردن تا یه پسر درسخون مجبور شد در كلاس عباسی رو ببنده . من هم میدونستم هنوز بچه هایی میان كه میخوان وارد كلاس بشن و احتمالا حواس عباسی پرت بشه اومدم اینور و منتظر موندم . اتفاقا چند باری هم در باز و بسته شد . بعد از اون 1730 اومد بیرون و كلی ماچ و بوسه ، گفت بازم كه لاغرتر شدی گفتم خب از دست این عباسی ! گفت چرا ؟ اون كه خیلی پسر سالمی هست !!!!!!! وای كه عباسی كجایی با اون قیافه ی غلط اندازت ؟ تازه گفت هنوزم به توافق نرسیدین ؟ گفتم نه بابا ! گفت آخه اون كه اصلا به قیافه ش این چیزا نمیخوره . شاید فقط خانواده اش اینطورین ، خودش كه مثل ژیگول هاست !!!! ای وای عباسیییییییی ! چرا كسی باورش نمیشه كه ... ؟
ساعت 15.45 سر كلاس شیوا بودم و بعدش باز با عباسی برنامه ی پیاده رفتن تا پل رو داشتیم . هوا حسابی سرد بود . عباسی بسته ی بادوم زمینی ها رو در آورد اما نامرد همه رو خورده بود و داشت برام فیلم بازی می كرد . از منبع آب هم خورد ! اون شب به پل عابر هم لج كردیم ! قبل از پل هم سوار شدیم توی اتوبوس دختری كه صندلی اول نشسته بود بدجوری ما رو چپ چپ نگاه می كرد ، خیلی هم بدجور . عباسیه نامرد نذاشت من باهاش كل كل كنم و خالشو بگیرم . مجبورم كرد كه ایستگاه باهاش پیاده بشم و باز سوار بشم . این در حالی بود كه ساعت شده بود 7.20 و توی ترافیك سنگینی مونده بودیم قبلش . پیاده شدم و منتظر اتوبوس . اتوبوس اومد سوار شدم اما عجب ترافیكی !!!!! من ساعت 7.30 تازه رسیدم مترو و 7.40 سوار شدم . واییی . 19.55 رسیدم مترو و اگه با بابا قرار نداشتم بعد از مترو حدود 8.15 میرسیدم خونه !!!!!! اون شب عباسی اینا یه عالمه مهمون داشتن ، منم هوارتا لالا داشتم . ساعت 10 براش آف گذاشتم كه میرم لالا اما اگه هر وقت اومدی میس بنداز كه اگه بیدار بودم بیام . لالا كردم و از عباسی هم خبری نشد ،البته شده بود ولی من انقدر غرق لالا بودم كه نفهمیده بودم . البته عباسی هم دیگه نیومده بود نت .
چهارشنبه بیست و دوم آبان
ساعت 10.30 تا 11 عباسی حاضری خورد و بعدش رفت بانك و از اونجا م یونی . ساعت 12.45 منو به نت احضار كرده بود اما من مشغول بودم تا 1.15 كه رفتم نت و دیدم سر كلاس هست اما گفت كه میخواد بچته . پس تا ساعت 2 چتیدیم اما بعدش استاد شاكی شد و تا 2.30 حرفی نزدیم . بعدش هم مشغول شدیم كه خطوط مخابراتیه ما هی میرفت و میومد و نذاشت كه قشنگ حرف بزنیم . ساعت 6 عباسی و دامادش رو رویت كردم . قرار بود شب هم كیمی و مروا بیان . چتیدیم تا اونا اومدن . بعدش هم زن داداش گرامی رو دلداری داد یه عالمه . تعریف كرد كه وقتی عباسی نبود من چی كشیدم و حالا گریه ی زن داداش محترم به خاطر من بود . 7.30 هم كیمی اومد و دیگه دیر وقت بود چتیدیم . عباسی اذیتم كرد و گفت دلش گرفته اما نگفت چرا ؟ هر كاریش كردم نگفت و منو انداخت روی اون دنده . همینطوری خداحافظی كردیم و رفتیم لالا .
پنجشنبه بیست سوم آبان
صبح هاپوی كامل بودم . عباسی هم اومد یه یك ربعی چتیدیم و رفت كه كفش بگیره . باز ساعت 6 بود چتیدیم و بعدش ما رفتیم خونه ی خاله . شب هم بعد از دیدن اراجیف جاسبی نت بودیم ، اما باز هم هنوز دنده م دنده ی شب قبل بود و نمیتونستم هیچی نگم بهش . عباسی رفت برای حج دانشجویی ثبت نام كرد و بعد از یه مقدار كل كل و گیر ساعت 2.15 رفت لالا . خدا پاچه ش رو دوست داشت .
جمعه بیست و چهارم آبان
عباسی ساعت 11.15 از توی رختخواب انلاین میشه ، صبحونه میخوره ، دستشویی هم میره . با احسان حرف میزنه . از تافل گرفتن بیخیال میشه . میره ناهار ماهی میخوره . باز میاد نت و از توی رختخواب و در حال فیلم دیدن میچته و اذیت هاش رو میكنه و منتظر مهمون هست . هیچی درس نخونده و خیلی ریلكسه . مهمون ها اومدن اما اون مهمون خاص نیومد .